معشوقه شهریار ثريا

🌹🌷واپسین معشوقه ایران درگذشت...!
ثریا ابراهیمی (پری) معشوقه معروف استاد شهریار امروز در آمریکا دارفانی را وداع گفته و بسوی حق شتافت. 
پری معروف ترین و آخرین معشوقه ی نامدار ایران به لطف شاعرمعاصر استاد شهریار که بحق قسمتی از ادبیات ما مدیون ایشان است و گرنه شهریار بجای شاعر شدن باید پزشک میشد و شاید دیگه شاهد شاهکارهای نظیر :
"آمدی جانم به قربانت... " و امثال آن نبودیم
👈استاد شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.
یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.

او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !!!
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :

ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

ﺗﻮ ﺟﮕﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ
htt
شهریار در یکی از سمینارها و شب شعری که در شیراز به مناسبت بزرگداشت سعدی و حافظ برگزار میگردد دعوت میشود.
در آن سمینار شهریار غزل زیبایی میخواند که همه مبهوت میشوند.
یک دختر دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه شیراز بلند میشود و مقاله ای در توصیف شهریار میخواند و او را شهریار مسلم غزل میخواند.
دختر در پایان جلسه نزد شهریار میرود و خیلی زیاد از شهریار تعریف می نماید و میگوید که من عاشق و شیفته شما و این غزلتان شده ام.
شهریار از دختر میپرسد نام شما چیست؟
دختر میگوید غزاله
شهریار فی البداهه این تک بیت را میگوید :
((شهریار غزلم خواند غزالی وحشی
چه خوش است با غزلی صید غزالی کردم))

استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند.
دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.
عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود.
وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش می سراید :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا

به مناسبت درگذشت پری معشوقه ی نرسیده به استاد شهریار ...🪢👟

ايل بهمئی

 

بهمئی‌ها و حکومت زند
ایل بهمئی وطیبی از قدیم در کنار هم برادرانه زندگی کردند وموقع خطر فریادرس همدیگر بوده اند 
از آنجایی که حکومت زندیه خود زیرمجموعه تبار لر بوده اند و با کمک و همراهی طوایف لر، حاکم ایران گردیدند، مناسبات گسترده ایی با لر تباران برقرار کرده بودند. انتخاب شیراز به پایتختی سلسله زند هم مزید بر علت شد و این ارتباط را میان آن دو قوی تر نمود. در این میان طبیعی بود رقابت ها و حتی درگیریهایی صورت پذیرد. چنانچه تاریخ نشان داده قوم لر بیشتر از جانب همین اختلاف ها و رقابت های درونی ضربه خورده است. به هر سوی ایل بهمئی نیز جدا از این تحولات نبود و بهمئی دات کام در این مجال به بخشی از این حوادث که باعث جدا گردیدن تعدادی بهمئی از سرزمین مادریشان شد، به طور گذرا اشاره خواهد کرد.

در زمان حکومت زندیه، کریمخان پس از تسلط بر کهگیلویه و بهبهان عازم شیراز شد تا طغیان محمدحسن خان قاجار را سرکوب کند ، از این رو تا سال ۱۱۷۳ نتوانست به امور کهگیلویه بپردازد؛ اما در این سال کهگیلویه را به دو قسمت پشتکوه و زیرکوه تقسیم و قسمت زیرکوه (منظور کوه خائیز در شمال بهبهان است) را ضمیمه بهبهان کرد که رئیس علیرضا خان قنواتی به اداره آن می پرداخت. قسمت پشتکوه که قسمت عمده کهگیلویه بود به هیبت الله خان باوی فرزند مسیخ خان باوی که از یاران قدیمی کریمخان زند بود و در فتح بهبهان کمک شایانی به سپاه زند کرد سپرده شد. هیبت الله خان گرچه نیروی بومی منطقه محسوب می شد اما جوان و کم تجربه بود و به تنهایی از عهده اداره کهگیلویه برنمی آمد. بدین سبب کریمخان زند ، میرزاطاهر اصفهانی بختیاری الاصل را که مردی مسن و مجرب بود به نیابت و مشاورت وی منصوب کرد، اما هیبت الله خان پس از مدتی بقتل رسید. قتل او را به دو گونه متفاوت روایت کرده اند. مؤلف تاریخ گیتی گشا و کریم خان زند این گونه ذکر میکنند که سران طوایف کهگیلویه با زیرکی توانستند میان خان باوی و میرزا طاهر اختلاف افکنند و دوستی آنها را به دشمنی تبدیل کنند . آنان به میرزا طاهر وعده دادند که در صورت قتل خان باوی از او حمایت کنند. و بدین ترتیب در یک مجلس مهمانی که هیبت الله خان در خانه میرزا طاهر با وی مشغول صحبت بود، برادر میرزا طاهر با تپانچه وی را به قتل رساند. اما افراد آگاه محلی این حادثه را چنین نقل میکنند که خان باوی در حالیکه دهها سوار از باشت و بابویی و سرباز لَک همراه خود داشت به منطقه بهمئی مُهْمَدی سردسیر کنونی وارد شد و از مُلا علی شیر که سرپرست ایل بهمئی بود ، مالیات معوقه بهمئی ها را طلب کرد . مُلا علی شیر درجواب گفت که افراد او مردمی کوه نشین اند و دسترسی به آنان نیازمند وقت بیشتری است اما خان باوی عذر او را غیرموجه دانست و بدون توجه به حساسیت افراد ایل بهمئی به رئیسشان ، مُلا علی شیر و همراهان او را به زنجیر افکند و می خواست آنها را به رامهرمز اعزام دارد. بهمئی ها که نتوانستند این بی احترامی را نسبت به رئیس خود تحمل کنند، به خان باوی و همراهانش حمله کرده و آنها را بقتل رساندند.

پس از این واقعه صادق خان زند برادر کریمخان حاکم کهگیلویه شد و برای مجازات بهمئی ها میان آنان رفت، امّا وقتی شجاعت، یکپارچگی و وفاداری بهمئی ها را دید از برخورد شدید با بهمئی ها اجتناب نمود و در عوض بعنوان تنبیه، سه نفر از افراد دخیل در ماجرا را که از بستگان مُلا علی شیر بودند به نواحی مرودشت بیضاء در استان فارس تبعید کرد. استان فارس در آن زمان مرکز حکومت زند بوده و در واقع بنابه روایاتی کریم خان آن سه نفر را بعنوان گروگان نزد خود نگاهداشته بود. هم اکنون بازماندگان افراد تبعید شده، در شهرستان مرودشت با نام طایفه بهمئی سکونت دارند و ارتباطات خود را در قرن اخیر با منشاء اصلی خود که همانا ایل غیور بهمئی است را کمابیش حفظ کرده اند. از سوی دیگر به گفته پیران و بزرگان، در همین زمان (دوران حکومت زند) خلیل خان بهمئی فرزند ملا علی شیر، رقم خانی خود را از کریم خان زند دریافت کرد. صادق خان زند همچنین ایل طیبی را به اتهام همدستی با ایل بهمئی و مشارکت در قتل هیبت الله خان سرکوب کرد و بخشی از طوایف این ایل (از جمله طایفه غندی) را اجباراً به منطقه فارس و میان ایل تُرک قشقایی کوچاند.که جرم تبعید طایفه غندی با سواد بودن آنها بود و چون در میان ایلات طیبی و بهمئی زندگی می کردند خان زند آنها را تبعید کرد که بعضی از آنها در شیراز و بعضی در میان ایلات قشقایی کوچانید که هم اکنون باشهرت غندی لو و یا طیبی لو هستند و به همین دلیل بهمن بیگی در کتابش به اشتباه طیبی ها را از ترکان قشقایی می داند 🌹💚🇮🇷

لازم بذکر است که روایتی هم از طرف برخی از ریش سفیدانِ طایفه بُناری گفته می شود مبنی بر نقش فعالِ بناری ها در واقعه  قتل هیبت الله خان باوی. بر اساس این روایت در زمانی که ملا علی شیر به فرمان هیبت الله خان دستگیر می گردد بناری ها نیز در ماجرای شورش بر علیه وی مشارکت نموده و در این میان یکی از بزرگان طایفه بناری بنام شیخ عالی با همراهیِ میرزا طاهر و به روایتی با اسلحه شخص میرزا طاهر، هیبت الله خان را به قتل می رساند. بر همین مبنا تعدادی از بناری ها به سمت بخش صیدون در غرب منطقه ی بهمئی مُهمَدی سردسیر کوچ می نمایند. طایفه بُناری ساکن در منطقه چرام نیز در همین زمان کوچانده شده اند. حتّی برخی گقته ها بناری های ساکن در منطقه ی دشتستانِ بوشهر را نیز از کوچندگان این رخداد می داند. به هر حال با توجه به اینکه طوایف بُناری و نَریمیسا هر دو از زیرشاخه های تیره مُهمَدی ایل بهمئی هستند بنابراین می توان نتیجه گرفت که در این درگیریِ میان بهمئی ها و حکومت، بناری ها و نریمیساها و دیگر طوایف بهمئی متحد و پشتیبان یکدیگر بوده اند.

باید توجه داشت در آن دوره عشایر و ایل های کشور از قدرت زیادی برخوردار بودند و بیشتر آنها بصورت نیمه مستقل بسر می بردند. تعداد زیادی از افراد قشون نظامی کشور را هم چریکهای عشایر تشکیل می دادند و در یک کلام می توان گفت حاکمان، بقای سلسله و حکومت خویش را مدیون ایل های کشور بودند. بنابراین سلسله های حاکم بر کشور توجه خاصی به وضعیت ایل های کشور داشتند و در برخورد با عشایر، بیشتر بعنوان تنبیه از کوچانیدن اجباری استفاده می کردند. در این رویارویی حکومت زند با بهمئی ها هم می بینیم که از کوچ اجباری برای برخورد با موضوع استفاده شده است.

البته باید گفت که هر چند در گذشته حکومت ها سعی می کرده اند از کوچاندن ایلات و طوایف سَرکش، بعنوان تنبیه استفاده نمایند امّا بعضاً برخوردهای خونین و سختی نیز در منابع تاریخی گزارش شده است.

یکی از این درگیری های خونین مربوط به نبرد میان قشون کریم خان زند و طوایف لیراوی دشت در سال ۱۱۷۸ هجری، یعنی در حدود چهار سال پس از کشته شدن هیبت الله خان باوی بدست بهمئی ها، می باشد. برخی روایات از برپا ساختن مناره ای از سرهای بریده شده ۱۱۰۰ نفر از اسیران لیراوی توسط سپاه زند در این نبرد خبر می دهند. لازم به ذکر است که برخی از افراد و پژوهشگران به اشتباه این واقعه را میان طوایف لیراوی کوه (بهمئی، طیبی، یوسفی و شیرعالی) و قشون زندیه ذکر کرده اند. امّا با توجه به اشارات کتاب باارزش فارسنامه ناصری درباره واقعه مذکور، می توان گفت که این درگیری خونین میان طوایف لیراوی دشت و حکومت زند بوده است. به هر حال میرزا حسن فسایی در کتاب فارسنامه ناصری در این باره می نویسد:

و چون موسم تابستان رسید و هوای فلاحی طعنه به دوزخ می زد، موکب والاه از خلف آباد فلاحی به عزم بهبهان و کوه گیلویه، نهضت فرمود و بعد از چند روز در ناحیه زیدون که چهار فرسخ جنوبی بهبهان است نزول اجلال فرمود و فوجی از سپاه ظفرپناه را برای تنبیه اهالی لیراوی که در ساحل دریای فارس و ده فرسخ جنوبی بهبهان است مأمور فرمود و اهالی لیراوی در ماهور میلاتی که کوههای سخت و دره های عمیق و هوایی بسیار گرم دارد، متفرق شدند و لشکریان در همه جا، بر آنها تاخته، جماعتی از آنها را کشتند و اموالشان را بردند و بسیاری را اسیر نمودند و موکب والاه از راه سیاه پوش زیدون عبور نموده، در کنار رودخانه آب شیرین، مشهور به خیرآباد، سه فرسخ مشرقی بهبهان نزول فرمود و افواج مأموره به لیراوی، به فیروزی به اردوی اعلی پیوسته، اسرای لیراوی را به حضور رسانیده، حکم قتل آنها، صادر گشت و از سرهای آنها، کله مناری را برپا نمودند.

همانگونه که آشکار است؛ فسایی محل سکونت لیراوی ها را در ساحل خیلج فارس و ۱۰ فرسخی (تقریباً ۶۰ کیلومتر) جنوب بهبهان ذکر کرده است. در واقع محل مذکور سکونتگاه طوایف لیراوی دشت بوده و هم اکنون نیز به بخش لیراوی در شهرستان دیلم نامیده می شود؛ حال آنکه سرزمین بهمئی در شمال و شمالغرب بهبهان قرار دارد.

نویسنده کتاب فارسنامه ناصری همچنین حدود منطقه ماهور میلاتی را از غرب به منطقه لیراوی دشت، از شرق به ناحیه کازرون، از شمال به سرزمین باشت و از جنوب به دشتستان بوشهر معرفی می نماید.

بر اساس بیان مؤلف فارسنامه، محل نهایی برخورد طوایف لیراوی دشت با سپاه کریم خان زند منطقه صعب العبور ماهور میلاتی بوده است که این درگیری سرانجام با شکست لیراوی ها و برپا ساختن مناره از سرهای بریده شده اسرای آنان به پایان رسیده است.

در پایان بعنوان نتیجه گیری می توان گفت، با وجود سختیها و پیشامدهای ناگوار، ایل بهمئی به دلیل ساختار ریشه دار و محکم ایلیاتی و مردان و زنان شجاع، مقاوم و صبور خود، توانست در طول زمان هویت و سازمان ایلی خود را حفظ کند و به حیات سرافرازانه خود ادامه دهد. و این همان درسی است که می توان از گذشته برای پیمودن آینده گرفت.

صندوق چه دل گذشتگانمان

این روزها شاهد خاموشی‌ چراغهای تاریخ شفاهی ایل و دیارمان هستیم . 
سالمندانی که هر کدام از آنها صندوقچه ای گرانبها از سرگذشت ایل و تبارمان هستند . با شنیدن خبر مرگ این عزیزان ، تنها با یک عبارت « آخی ، خدا رحمتش کنه » آنها را در آرشیو ذهنمان بایگانی میکنیم . هر چند همه میدانیم که پایان زندگی ، مرگ است و تنها ذات اقدس الهی، ماناست . اما به یاد داشته باشیم چه گوهرهای گرانبهایی را داریم به خاک می سپاریم . 
مردان و زنانی که شاید دارایی آنان یکدست لباس رنگ و رو رفته بود اما دنیای ما با وجود آنها رنگین کمان بود . آنان که سرآغاز کلامشان این عبارتها بود : « ماله زیر بی ... غله چینون بی ... انگار همی الان بی ... دم سردیون بی ... کوچولو بیدم یادمه ... مرحوم بوم سیم گفت ... سال کلهی بی مردم چی نداشتن بخرن ... یه مریضی اومه ایگفتن آبله ... خدا رحمت کنه مردیل ایشانه مرحوم باوام ... » شروع میشد و ساعتها از در کنار آنها بودن لذت می بردیم . پیرمرد و پیرزنانی که در عین نداری  مثل لیلی و مجنون ، قصه عاشقی برای هم می سرودند . نه می‌دانستند 😘 چیه و نه می توانستند چت کنند . با واژه های صوری «عشقمی » بیگانه بودند . گلهایی کاغذی هدیه نمی دادند . نمی گفتند « برات می میرم » اما از صمیم دل برای یارشان ، در  خلوت همگام با چرای گله ها ، در نی و شمشال می  دمیدند و موسیقی عاشقانه ی«های المان شو تیتوم» « دی بلالم» را برای منیژه ، لیلی ، شیرین های خود با بهترین هارمونی پر از احساس، صادقانه و بی ریا اجرا می کردند . حجب و حیا و غرور ناشی از مردسالاری حاکم بر جامعه ایلی و عشیره ای اجازه نمی‌داد رو در رو به دلدار خود ابراز عشق کنند اما به هنگام ناخوشی مانند پرستوهای عاشق ، خود را برای تسکین آلام و درد های شریک زندگی خود به آب و آتش می زدند . 
گاوصندوق و حساب کاربری و کارت بانکی و ... نداشتند چون دل در گرو مادیات نداشتند . چند ده هزار تومانی که داشتند یا گوشه ی مینا بود یا ته جیب کت دود زده ای . 
بو دا  پیل ندارین؟ 
اول میگفتن : سی چنته؟ 
بعد هم چه جواب می‌دادی و چه نه . با دستهای پینه بسته شان، گره مینا را باز میکردند و پولها رو در دست چپ بین دو انگشت و روی انگشت شهادت ، می گذاشتند و با نم دهان دست راست را خیس میکردند و آرام می شمردن : یه و دو و سه ... 
بگر رودوم ولی به خدا ده ندارم بقیشه نیاز دارم ایخوم برم تی دژدر جرغامی ور تیلم سه ایکنن سردرد هم دارم  یه پماد پلیسمی سی من تیه ام و یه ویکسی سی مالشت سیم بنویسه . 
آخ آخ آخ ... بند بند جگرم پاره می شود که الان دیگر بوی پماد ویکس  در خانه نمی آید . 
 بغض گلویم را می فشارد وقتی خش خش پلاستیک داروهایت را نمی شنوم . 
کاش می مردم و دمپایی های روپوش دارت را بی صاحب نمی دیدم . 
کاش جوراب هایت که بخاطر صرفه جویی و شاید هم بخاطر در تنگنا بودن فرزندانت بارها و بارها آنقدر پوشیدی تا انگشتان چروکیده ات از نوک جورابها بیرون زده  و به رو نیاوردی پیشانی بند درد و اندوه من نمی شد . 
چین و چروک پیرهن و کت و شلوارت که با خط اتو سازگاری نداشت مانند چنگک ، روحم را خراش می دهد . 
آنقدر حیاط دلم را آب و جارو کردی که نای بلند شدن نداری . 
راستی یادت هست هنگام گرم کردن شیر ، چربی روی شیر « توگ» را با دو انگشت جمع میکردی و در دهانم میگذاشتی ؟
یادت هست  شیطنت های کودکی من که دستم را بی محابا زیر مرغ خوابیده بر تخم ها بردم مرغ مرا گزید و داد زدم از جا پریدی اول مرغ را مورد عتاب قرار دادی و سپس یه خاگ از زیر تلواره بیرون آوردی و برایم خاگینک  درست کردی ؟ 
باز هم بمیرم برای شانه هایت که ساییدگی های جای اوار و وریس هنوز روی آنها پیداست . 
بمیرم برای کفش های پلاستیکی نوک تیزت که بارها با مقاش آنها را وصله زدی . 
بند بند وجودم از هم می پاشد وقتی یادم می آید برای خرمن گندم ، ساعتها در یک فضای چهار متری در شعاعی مشخص دایره وار می چرخیدی و سرت گیج می رفت  و هی هی میکردی ، 
آه از نهادم بلند می شود وقتی به یاد می آورم در سرمای سوزناک به قول خودت «دم سردیون» دارخیش را روی دوش میگذاشتی و برای کاشت گندم در سراشیبی ها بارها و بارها زمین خوردی خودت ذره ذره آب می شدی تا حاصل دسترنج تو گوشتی شود بر بدن نحیف من که الان قد بکشم و اینستا چک کنم و استوری الکی بذارم « پدر ، کوه رنج و مادر سایبان زندگی » 
اما تو در گوشه ی اطاق با آه و ناله از من بخواهید که لیوان آبی دستت دهم که حب هایت از گلویت پایین رود اما من بی توجه به درخواست تو، به لایک و کامنتی که فلان دوست زیر پستم گذاشته لبخند سر دهم . 
مادرم : زنگوله ای که در گهواره من بسته بودی مدتهاست دیگر سایلنس شده . چون هیاهوی مدرنیته لالایی تو را از یادم برده چون جای شیردومایی و لالایی  تو را در گوش من « بنیامین بهادری و محسن چاووشی و بهنام بانی و ... » پر کرده اند .
بعد از شما دیگر قبیله عشق ، بزرگی ندارد.  بعد از تو نافرمانی های مدنی و عرفی امان همه را بریده ، بعد از شما من در عین خیره سری سرگردانم . به کجا ؟ خودم هم نمیدانم . 
دلتنگ شده ام دلتنگ بوی نای زیلوی زیر پایتان . دلتنگ بوی کاهگل صداقت و سادگیتان . دلتنگ بوی بابونه های خشک شده در جیب بغلی تان . دلتنگ بوی نان تیری پخته بر فضولات حیوانی . دلتنگ بیان تاریخ شفاهی سرگذشت خان و رعیت‌ها و ماله بالا و ماله زیر . 
دلتنگ کشک های شوری که روی کپرها مرا بدجور وسوسه کرده اند . 
دلتنگ سر زدن دزدکی به دله ی خرمایی که پنهان کرده اید تا زمستان را با آن سر کنیم . 
دلتنگ ماست پونه زده ای که هفتگی با رسم «شیر بهره » و با مقیاس « نکار» سهم من و شما می شد . 
دلتنگ پونز های طلایی روی جعبه ی استکان و نعلبکی ها که آرام آرام آنها را کش می رفتم . 
دلتنگ شله شیری و گوینه که هزاران هات برگر و چیز برگر و پیتزا جای آن را نمی گیرد . 
دلتنگ دستمال چهارگوشی هستم که بر شانه ام می بستی تا آب دهان و دماغم را پاک کنم.  آب دماغم بند آمد اما تمام دستمال کاغذی های دنیا پاسخگوی اشک های بی کسی من نیستند . 
دلتنگ سرک کشیدن به گودی زیر تلواره ی مشکها که تخم مرغها را برای جلوگیری از فاسد شدن آنجا چال میکردی. 
دلتنگ سه پایه ی آهنی سیاه که معجون شله دویی را روی آن به جوش می آوردی اما اکنون پایه های هویتم در فضایی رعب انگیز معلقند . 
دلتنگ خش خش جاروهای بنگروشی آب زده ات هستم . صحن و سرای دلم را لجن فرا گرفته 
دلتنگ سرذلفی هایت که اول با گوشه لب می‌گرفتی و مینا رو سفت میکردی و آنگاه سرذلفی ها را جا می‌زدی . تار و پود اصالتم از هم گسست و تنها قلابه و سر ذلفی تو آنها را به هم پیوند می زند . 
دلتنگ بوی نفتی که قبل از تاریک شدن هوا در چرا می ریختی تا من الفبا را یاد بگیرم و با بازی با حروف الفبا دل فلان دختر سر به هوا را به دست آورم و تو در آرزوی مشت و مال کمر خمیده و پاهای از رمق رفته ات باشی . 
این نوستالژی همه ی ما دهه چهل ، پنجاه و تا حدودی دهه ی شصتی هاست . شاید دهه هفتاد و هشتاد و نودی ها به این نوشته بخندند اما روزی می رسد که امروز ما نیز برای شما خاطره خواهد شد . 
این روزها ویروس عفریته کرونا، گنجینه های بزرگی (سالمندان) را از میان ما می رباید . راستش را بخواهید آنها به قول خودشان فارق میشوند چون ساده زندگی کردند دلواپسی ندارند تنها دلواپسی آنها ما هستیم که علیرغم آنکه نتوانستیم فرزندان شایسته ای برای آنان باشیم ولی همچنان دل در گرو ما دارند . این ما هستیم که داریم می میریم مرگ تدریجی ، 
افسردگی ، بی هویتی ، پوچ گرایی ، تعارض های درونی ، تمامیت خواهی ،کمال خواهی ، رفاه زدگی اینها همه فاکتورهای مرگ تدریجی هستند . 
بیایید با هم هم قسم شویم که از سالمندان مراقبت کنیم و تا زنده اند لااقل قدر آنها را بدانیم .

فاطمه فاطمه است

بسم الله الرحمن  الرحیم 
هست کلید در گنج حکیم 

فاطمه فاطمه است 
کلمه فاطمه در زبان عرب به معنی بی همتا منحصر به فرد 
فاطمه تنها زنی است که مادر پدر ام ابیها است 
فاطمه مادر امامت است  فاطمه دختر نبوت است فاطمه همسر ولایت است پس واقعا فاطمه فاطمه است 
«فاطمه فاطمه است» این گویاترین عبارتی ست که می توان برای توصیف یک فرا قهرمان زن به کار برد در عین حال مبهم است چرا که فاطمه بودن یک خاصیت منحصر به فرد است. اما وقتی این خاصیت شناسانده شود روح تمام زنان و مادران رنگی دیگر می گیرد. رنگ انسانیت، حق جویی، مهر و همه خوبی‌هایی که می‌توان در وجود اشرف مخلوفات الهی یافت.
 
بخشی از متن کامل کتاب "فاطمه فاطمه است" یادگار مرحوم دکتر علی شریعتی ، برای درک بهتر مقام حضرت فاطمه (س) در ادامه می‌آید:
 
آنچه می خوانید ، سخنرانی من است در موسسه ارشاد. ابتدا خواستم گزارشی بدهم از تحقیقات پروفسور لویی ماسینیون ، درباره شخصیت و شرح حال پیچیده ی حضرت فاطمه (س) ، و به خصوص اثر عمیق و انقلابی خاطره ی او در جامعه های مسلمان و تحولات دامنه دار تاریخ اسلام ، اختصاصا برای دانشجویانم در کلاس درس (تاریخ و شناخت ادیان ) و (جامعه شناسی مذهبی ) و (اسلام شناسی) . به مجلس که‌ آمدم ، دیدم جز دانشجویان ، بسیاری دیگر هم آمده اند. وجود جلسه ، مساله فوری تر را ایجاب می کند. بر آن شدم که به این (سوال مقدر) که امروز به شدت در جامعه ی ما مطرح است جواب بگویم که زنانی که در قالب های سنتی قدیم مانده اند، مساله ای برایشان مطرح نیست؛ و زنانی که قالب های وارداتی جدید را پذیرفته اند ، مساله برایشان حل شده است.
اما در میان این دو نوع (زنان قالبی) ، آنها که نه می توانند آن شکل قدیم موروثی را تحمل کنند و نه به این شکل تحمیلی تسلیم شوند ، چه باید بکنند؟
اینان می خواهند خود را انتخاب کنند ، خود را بسازند. الگو می خواهند، نمونه ایده آل . برای اینان مساله ی (چگونه شدن) مطرح است . فاطمه با بودن خویش ، پاسخ به این پرسش است.
 
فاطمه بودن
 
فاطمه، چهارمین دختر پیامبر بزرگ اسلام بود و کوچکترین، هم دختر آخرین خانواده‌ای که پسری برایشان نمانده بود و هم در جامعه‌ای که ارزش هر پدری و هرخانواده‌ای به"پسر" بود.
طبق قانون کلی جامعه شناسی، که "سود" به " ارزش" بدل می شود، "پسربودن" خود بخود ذات برتری یافت، و دارای " فضائل"، ارزشهای معنوی و شرافت اجتماعی و اخلاقی و انسانی شد وبه همین دلیل و به همین نسبت، "دختر بودن" حقیر شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گردید، و "ذلت" او را به "اسارت" کشاند و "اسارت" ارزشهای انسانی او راضعیف کرد و آنگاه موجودی شد "مملوک" مرد، ننگ پدر، بازیچه هوس جنسی مرد، "بز" یا " بنده منزل " شوهر! و بالاخره موجودی که همیشه دل "مرد خوش غیرت" را می لرزاند که "ننگی بالا نیاورد" و برای خاطر جمعی و راحتی خیال پس چه بهتر که از همان کودکی زنده بگورش کند تا شرف خانوادگی پدر و برادر و اجداد همه مرد! لکه دار نشود.
هر پدری دختری داشته باشد که بخواهد ماندگار شود، هر گاه (به یاد داماد می‌افتد، سه "داماد" دارد: یکی "خانه"ای که پنهانش کند، دومی" شوهر"ی که نگهش دارد، سومی "قبر"ی (که بپوشاندش، و بهترینشان قبر است)
تکیه قرآن و صراحت بیانش برای تحقیر و سرزنش و رسوا کردن کسانی است که در زنده بگور کردن دخترانشان مسائل اخلاقی و شرافتی و ناموسی را پیش می‌کشیدند، و این قساوت ددمنشانه را که زاده دنائت و پستی و ترس از فقر و عشق به مال بود و حاکی از جبن و ضعف، با پرده‌های فریبنده‌ای می‌پوشاندند وبا کلمات آبرومندانه شرافت و حمیت و ناموس و عفت و غیرت توجیه می‌کردند.
"ولاتقتلوا اولادکم من املاق، نحن نرزقکموایاهم"
"ولا تقتلوااولادکم خشیه املاق، نحن نرزقهم و ایاکم،ان قتلهم کان خصا" کبیرا".
 
فاطمه فاطمه است
 
فاطمه، تنها وارث محمد
 
اکنون محمدۖ، پیامبر است، در مدینه، در اوج شکوه و اقتدار و عظمتی که انسان میتواند تصور کند. درختی که نه از عبدالمناف و هاشم و عبدالمطلب، که از نو روئیده است، بر زیر کوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه می‌گویم؟ افق تا افق ز منی را... و چه می گویم؟ درازنای زمان را، همه آینده را تا انتهای تاریخ فرا می‌گیرد، فرا خواهد گرفت. و این مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پیش از خود وی مردند. و اکنون تنها یک فرزند بیش ندارد، یک دختر، کوچکترینش. فاطمه وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافیت نوینی که نه از خاک و خون و پول که پدیده وحی است، آفریده ایمان و جهاد و انقلاب و اندیشه و انسانیت و ... بافت زیبائی از همه ارزشهای متعالی روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبدالمناف، قریش و عرب، که به تاریخ بشریت پیوند خورده و وارث ابراهیم است و نوح و موسی و عیسی و فاطمه تنها وارث او....
انااعطیناکالکوثر، فصل لربک و انحر. ان شانئک هوالابتر.
به تو" کوثر" عطا کردیم ای محمدۖ. پس برای پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانی کن. همانا، دشمن کینه توز تو همو" ابتر" است!
او باده پسر، ابتر است، عقیم و بی دم و دنباله است، به تو کوثر را دادیم، فاطمه را. این چنین است که "انقلاب" در عمق وجدان زمان پدید می آید!
اکنون، یک "دختر"، ملاک ارزشهای پدر می‌شود، وارث همه مفاخر خانواده می‌گردد و ادامه سلسله تیره و تباری بزرگ، سلسله‌ای که از آدم آغاز می شود و بر همه راهبران آزادی و بیداری تاریخ انسان گذر می کند و به ابراهیم بزرگ میرسد و موسی و عیسی را به خود می‌پیوندد و به محمد می‌رسد و آخرین حلقه این "زنجیر عدل الهی"، زنجیر راستین حقیقت، "فاطمه " است.
 
مسجد، خانه فاطمه
 
هیچ جسدی را حق ندارند که در مسجد دفن کنند. و بزرگترین مسجد زمین مسجدالحرام است، کعبه. این خانه‌ای که حرم خداست و حریم خداست، قبله همه سجده‌ها، خانه‌ای که به فرمان او و بدست ابراهیم بزرگ برپا شده است و خانه‌ای که پیامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد کردن این خانه "آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوی آن. همه پیامبران بزرگ تاریخ خادم این خانه‌اند، اما هیچ پیامبری حق ندارد در اینجا دفن شود. ابراهیم آنرا بنا کرد و مدفنش آنجا نیست و محمدۖ آنرا آزاد کرد و مدفنش آنجا نیست. در طول تاریخ بشریت، تنها و تنها یک تن از چنین شرفی برخوردار است، خدای اسلام از نوع انسان یکی را برگزید تا در خانه خاص خویش، در کعبه دفن شود. کی؟ یک زن، یک کنیز، هاجر. خدا به ابراهیم فرمان می‌دهد که بزرگترین پرستشگاه انسان را – خانه مرا- کنار خانه این زن بنا کن. و بشریت، همیشه باید برگرد خانه هاجر طواف کند. خدای ابراهیم، سرباز گمنامش را از میان این امت بزرگ، یک زن انتخاب می کند، یک مادر آن هم یک کنیز. یعنی موجودی که در نظام‌های بشری از هر فخری عاری بوده است.
آری، در این مکتب این چنین انقلاب می‌کنند. در این مذهب این چنین زن را آزاد می‌سازند. این تجلیل از مقام زن است. و اکنون باز خدای ابراهیم فاطمه را انتخاب کرده است. با فاطمه، "دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین "پسر" می‌شود. در جامعه‌ای که ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور کردنش پاک می کرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو می‌کرد نامش "قبر" بود. و محمد می‌دانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست. این است که تاریخ از رفتار محمد با دختر کوچکش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستایش‌های غیر عادی‌اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد کنار هم است. فاطمه تنها کسی است که با همسرش علی در مسجد پیامبر، با او هم خانه‌اند، این دو خانه را یک خلوت دو متری از هم جدا میکند و دو پنجره روبروی هم ، خانه محمد و فاطمه را به هم باز می کند. هر صبح پدر دریچه را می‌گشاید و به دختر کوچکش سلام میدهد هرگاه به سفر می رود، در خانه فاطمه را می‌زند و از او خداحافظی می‌کند، فاطمه آخرین کسی است که از او وداع می‌کند، و هر گاه از سفر باز می‌گردد، فاطمه اولین کسی است که به سراغش می‌رود، در خانه فاطمه را می‌زند و حال او را می‌پرسد.
در برخی متون تاریخی تصریح دارد که:"پیغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه می‌داد". اینگونه رفتار بشر از تحبیب و نوازش دختری از جانب پدر مهربانش معنی دارد."پدری دست دختر را می‌بوسد"، "آنهم دخترکوچکش را". چنین رفتاری در چنان محیطی یک ضربه انقلابی بر خانواده‌ها و روابط غیر انسانی محیط بوده است. "پیغمبر اسلام دست فاطمه را می‌بوسد". چنین رفتاری چشم را به عظمت شگفت فاطمه می‌گشاید و بالاخره چنین رفتاری از جانب پیغمبر به همه انسانها و انسانهای همیشه می‌آموزد که از عادات و اوهام تاریخی و سنتی نجات یابند، به مرد می آموزد که از تحت جبروت و جباریت خشن و فرعونیش در برابر زن فرود آید و به زن اشاره می‌کند که از پستی و حقارت قدیم و جدیدش که تنها ملعبه زندگی باشد، به قله بلند شکوه و حشمت انسانی فراز آید! این است که پیغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدری، بلکه همچون یک "وظیفه"، یک "مأموریت خطیر" از فاطمه تجلیل می‌کند و این چنین نیز با او سخن می‌گوید بهترین زنان جهان چهار تن‌اند:
مریم، آسیه، خدیجه و- فاطمه(ع). الله از خشنودیت خشنود می‌شود و از خشمت به خشم می آید. خشنودی فاطمه خشنودی من است، خشم او خشم من، هرکه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هرکه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هرکه فاطمه را خشمگین کند مرا خشمگین کرده است .فاطمه پاره‌ای از تن من است، هرکه او را بیازارد مرا آزرده است و هرکه مرا بیازارد خدا را آزرده است ...
این همه تکرارها چرا؟ تاریخ همه را پاسخ گفته است
 
فاطمه، مادر پدرش!
 
آنچه مسلم است این است که فاطمه در همان مکه تنها مانده، دو برادرش در کودکی مرده بودند و زینب، بزرگترین خواهرش، که مادر کوچک او محسوب می‌شد به خانه ابی‌العاص رفت و فاطمه غیبت او را به تلخی چشید، سپس نوبت به رقیه و ام‌کلثوم رسید که با پسران ابو‌لهب ازدواج کردند و فاطمه تنها ماند و این در صورتیست که میلاد پیش از بعثت را بپذیریم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود. بهرحال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطیر و شدت مبارزات و سختیها وشکنجه‌هائی که سایه‌اش بر خانه پیغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بیداری خلق را بر دوش می‌کشید و دشمنی دشمنان خلق را، و مادر تیمار شوی محبوب خویش را داشت و فاطمه با نخستین تجربه‌های کودکانه‌اش از این دنیا و زندگی طعم رنج و اندوه و خشونت زندگی را می‌شناخت. چون بسیار کوچک بود می توانست آزادانه بیرون آید و از این امکان برای همراهی با پدرش استفاده می کرد و می دانست که پدرش زندگی‌ایی ندارد که دست طفلش را بگیرد و او را در کوچه‌ها و بازارهای شهر به نرمی و آرامی گردش دهد، بلکه همیشه تنها می‌رود و در موج دشمنی و کینه شهر شنا می‌کند و خطر از همه سو در پیرامونش می‌چرخد و دخترک که از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمی‌کرد.
 
تاریخ یاد می‌کند که روزی که وی را در مسجد‌الحرام به دشنام و کتک گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله کمی تنها ایستاده بود و می‌نگریست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نیز روزی که در مسجد‌الحرام به سجده رفته بود و دشمن شکمبه گوسفندی را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه کوچک ، خود را به پدر رسانید و آنرا برداشت و سپس با دستهای کوچک و مهربانش سر و روی پدر را پاک کرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، که همیشه این دختر لاغر اندام و ضعیف را در کنار پدر قهرمان و تنهایش می‌دیدند که چگونه طفل، پدر را پرستاری می‌کند و می‌نوازد و در سختیها با وجودش، سخنش و رفتار معصومانه مهربانش او را تسلی می‌بخشد، به او لقب دادند: اُم اَبیها (مادر پدرش)
 
فاطمه و همسرش علی
 
(و اما بعد از هجرت) فاطمه همچنان در وفای به عهد خویش مانده است و در خانه پدر دامن پارسایی و تنهایی را رها نکرده است و این را همه می‌دانند، به خصوص از هنگامی که خواستگاری عمر و ابوبکر را پیغمبر قاطعانه رد کرد، همه اصحاب دانستند که فاطمه سرنوشتی خاص دارد و دانستند که پیغمبر بی‌مشورت دخترش هرگز پاسخ خواستگاران را نمی‌گوید.
فاطمه با علی بزرگ شده است؛ او را برادری عزیز برای خویش و پروانه‌ای عاشق بر گرد پدر خویش می‌بیند. تقدیر سرنوشت این دو را از کودکی به گونه خاصی به هم گره زده است. هر دو با جاهلیت پیوندی نداشته‌اند، هر دو از نخستین سال‌های عمر در طوفان بعثت رشد کرده‌اند و در زیر نور وحی روئیده‌اند.
فاطمه چه احساسی نسبت به علی داشته است؟ علی چه تصویری از فاطمه بر دیواره قلب بزرگ و شجاع و پر از عاطفه‌اش آویخته است؟ ممکن است تصور بتواند، اما کلمات از بیانش عاجزند.
چگونه می‌توان احساس پیچیده‌ای را که از ایمان و عشق، حرمت، ستایش، مهر خواهر و برادر، اشتراک در عقیده، خویشاوندی دو روح، شرکت در تحمل رنج‌ها و سختی‌های سرنوشت و بالاخره همسفر بودن، گام به گام، لحظه به لحظه، در طول راه حیات و برخوردار بودن از یک سرچشمه محبت و الهام و ایمان ترکیب شده است، وصف کرد؟
پس علی چرا خاموش است؟ بیست و پنج سال از سنش می‌گذرد و فاطمه نیز هنگامش رسیده است، نه سال یا نوزده سال؟
 
به عقیده من محظور علی روشن است. فاطمه خود را وقف پیغمبر کرده است، خود را مادر پدرش می‌داند و همه کاره خانه او. دختری را که این چنین به دامن پدر آویخته که گویی نمی‌توان از او جدایش کرد چگونه علی می‌تواند از این خانه ببرد؟ او را از محمد بخواهد؟ علی خود در این احساس زهرا با او شریک است.
ناگهان وضع تغییر کرد، عایشه به خانه پیغمبر آمد، پیغمبر برای نخستین بار در عمرش و برای آخرین بار، همسری جوان و سرشار شور و شوق زندگی تازه یافته است.
فاطمه کم‌کم احساس می‌کند که زن جوان پدرش، جانشین خدیجه، و جانشین خود او می‌شود - هر چند نه در قلب پدر، در خانه پدر بی‌شک. و علی نیز احساس می‌کند که لحظه‌ای که تقدیر مقرر کرده است فرا می‌رسد. 
 
پسری که از کودکی در خانه محمد بزرگ شده و سراسر جوانیش را در راه مبارزه و عقیده گذرانده است و فرصت آن را نیافته که چیزی بیاندوزد، چیزی به دست آورد: او در این دنیا جز فداکاری‌هایی که در راه محمد و ایمان محمد کرده است هیچ سرمایه‌ای ندارد. سرمایه؟ نه، حتی یک خانه، اثاث یک زندگی فقیرانه. هیچ.
در عین حال، او را می‌بینیم که نزد پیغمبر آمده است، کنارش نشسته است و سر به زیر افکنده با سکوت و شرم زیبای خویش با وی سخن می‌گوید.
چه کاری داری پسر ابی طالب؟ با آهنگی که از شرم نرم و آرام شده بود، نام فاطمه دختر رسول خدا را می‌برد. پیغمبر بی‌درنگ: مرحبا و اهلا. فردا در مسجد از او پرسید: چیزی در دست داری؟ هیچ، رسول خدا. زرهی که در جنگ بدر به تو دادم کو؟ آن پیش من است، رسول خدا. همان را بده علی به شتاب رفت و زره را آورد و به پیغمبر داد. و پیغمبر دستور داد تا آن را در بازار بفروشد و با بهای آن، زندگی جدیدی را بنا کند. عثمان زره را به درهم خرید. پیغمبر اصحابش را فرا خواند؛ جلسه عقد، خطبه خواند:
« فاطمه دختر پیغمبر بر چهار مثقال نقره، طبق سنت قائمه و فریضه واجبه...».
پیغمبر ‌ام‌سلمه را خواست تا عروس را تا خانه علی همراهی کند و سپس بلال اذان عشا را گفت و پیغمبر پس از نماز به خانه علی رفت، ظرفی آب خواست و در حالی که آیاتی از قرآن می‌خواند دستور داد عروس و داماد از آن بنوشند و سپس خود با آن وضو گرفت و بر سر هر دو پاشید. خواست برگردد که فاطمه به شدت گریست - نخستین باری است که از پدر جدا می‌شود. پیغمبر او را با این کلمات آرامش می‌دهد: تورا نزد نیرومند‌ترین مردم در ایمان و بیشترینشان در دانش و برترین‌شان در اخلاق و بلندترین‌شان در روح ودیعه نهاده‌ام. اکنون این «ودیعهُ محمد» فصل دوم زندگیش را آغاز می‌کند. و تقدیر، برای عزیز‌ترین و دیعه انسان، رنج‌ها و سختی‌های تازه‌ای ارمغان می‌آورد.
 
 
فاطمه و سختی‌های زندگی
 
فاطمه دستاس می‌کند، نان می‌پزد، در خانه کار می‌کند و بارها او را دیده‌اند که از بیرون آب می‌آورد... و علی که جلال و عظمت فاطمه را می‌شناسد و گذشته از آن، او را به چندین مهر، دوست می‌دارد و می‌داند که سختی‌های زندگی و آزارهایی که از کودکی دیده است او را ضعیف ساخته است از این همه سختی و کاری که وی بر خود روا می‌دارد رنج می‌برد.
روزی با لحن مهربان همدردی می‌گوید:
«زهرا، خودت را چندان به سختی انداخته‌ای که دل مرا به درد می‌آوری، خدا خدمتکاران بسیاری نصیب مسلمین کرده است، برو و از رسول خدا یکی بخواه تا تو را خدمت کند».
فاطمه سراغ پدر می‌رود.
چه کاری داری دخترکم؟
آمدم به تو سلامی بکنم...
و برگشت، به علی گفت شرم داشتم که از پدر چیزی بخواهم.
علی که سخت به هیجان آمده بود فاطمه را یاری کرد، همراه فاطمه نزد پیغمبر بازگشت و خود از جانب او سوال را مطرح کرد و پیغمبر بی‌درنگ و قاطع، پاسخ گفت:
- نه به خدا، اسیر جنگ را به شما نمی‌بخشم که شکم اهل صفه را گرسنه بگذارم و چیزی نیابم که به آنان بدهم؛ فقط می‌فروشم و با پول آن گرسنگان صفه را می‌بخشم.
و علی و فاطمه سپاس گفتند و دست خالی بازگشتند.
شب شد و زن و شوی در خانه خشک و خالی خویش آرمیدند و پیش از آن که به خواب روند، هر دو ساکت به سوالی که از پیغمبر کرده بودند، می‌اندیشیدند.
و پیغمبر تمام روز را به پاسخی که به عزیز‌ترین کسانش داده بود می‌اندیشید.
ناگهان در باز شد و پیغمبر.
تنها، از تاریکی شب، شبی سرد که علی و فاطمه را در بستر می‌لرزاند.
دید که این دو پارچه‌ای نازک بر روی خود کشیده‌اند و چون بر سرشان می‌کشند پاها‌شان بیرون می‌ماند و چون پاها را می‌پوشانند سرهاشان.
با گذشت مهرآمیزی دستور داد:
از جاتان تکان نخورید.
سپس افزود: نمی خواهید شما را از چیزی خبر کنم که از آن چه از من در خواست کردید بهتر است؟
چرا، ‌ای رسول خدا
آن «کلماتی» است که جبرئیل به من آموخت: پس از هر نماز ده بار الله را تسبیح کنید و ده بار حمد و ده بار تکبیر و چون به بسترتان آرام گرفتید، سی و چهار بار تکبیر کنید و سی و سه بار حمد و سی و سه بار تسبیح....
یک بار دیگر فاطمه این چنین درس گرفت. یک بار دیگر با ضربه‌ای نرم که تا عمق هستی‌اش را خبر کرد آموخت که: او فاطمه است!
فاطمه، به تصریح شخص وی، یکی از چهار چهره ممتاز زن در تاریخ انسان است: مریم، آسیه، خدیجه و در آخر: فاطمه.
چرا در آخر؟
کامل‌ترین حلقه زنجیر تکامل، در همه موجودات، در طول زمان و در همه دوره‌های تاریخ، آخرین و نیز در انبیا، آخرین، و فاطمه، از زنان مثالی جهان، آخرین.
ارزش مریم به عیسی است که او را زاده و پرورده؛ ارزش آسیه (زن فرعون) به موسی است که او را پرورده و یاری کرده؛ ارزش خدیجه به محمد است که او را یاری کرده و به فاطمه که او را زاده و پرورده است.
و ارزش فاطمه؟
چه بگویم؟
به خدیجه؟ به محمد؟ به علی؟ به حسین؟ به زینب؟ به خودش!!
 
 
فاطمه و فراق پدر
 
چرا از میان همه اصحاب، همه خویشاوندان نزدیکش و حتی همه دخترانش، تنها خانه فاطمه باید در مسجد باشد و دیوار به دیوار خانه او؟ آن چنان که گویی یک خانه است و یک خانه بود. خانه محمد، خانه فاطمه است، خانواده محمد یعنی خانواده‌ای که در آن، علی پدر است و فاطمه مادر و حسین پسر و بالاخره زینب، دختر.
و اکنون دیگر پدرم سخن نمی‌گوید، در خانه عایشه، دیوار به دیوار خانه من افتاده است، سرش بر دامن علی است، لب‌هایش دارد بسته می‌شود، بیشتر با چشم‌هایش دارد با من حرف می‌زند: من دیگر تاب این همه بیچارگی را ندارم. او پدر من است. من مادر او بودم. اگر او مرا در این شهر با اینها تنها بگذارد؟
نگاهش را از من بر نمی‌گیرد بیشتر از همه نگران من است، در چهره من خواند که چه می‌کشم. دلش بر من سوخت. فاطمه، دخترش، کوچکترین دخترش، و محبوب‌ترین دخترش. با چشم به من اشاره کرد. سرم را به روی صورتش خم کردم، در گوشم گفت که این بیماری مرگ است، من می‌روم. سرم را برداشتم، بدبختی و مصیبت چنان بر سرم هجوم آوردند که ناتوان شدم. مصیبت بودن و داغ ماندن من پس از پدر، نزدیک بود قلبم را پاره کند. چرا این خبر را تنها به من می‌دهد؟ من که در تحمل آن از اینها همه عاجزترم. اما او همچنان نگاهش را به من دوخته است، دلش بر پریشانی دختر کوچکش - که همچون طفلی به او محتاج است - سوخت، باز اشاره کرد، گویی دنباله سخنش را می‌خواهد بگوید:
اما تو دخترم نخستین کسی خواهی بود از خانواده من که از پی من خو اهی آمد و به من خواهی پیوست.
سپس افزود: خوشنود نیستی که پیشوای زنان این امت باشی، فاطمه؟
چه تسلیت بزرگی. کدام مژده‌ای است که بر آتش این مصیبت آب سردی بپاشد؟ جز همین، خبر مرگ من، آفرین پدر. چه خوب می‌دانی که چگونه باید فاطمه را تسلیت بخشی.
عشق فاطمه به محمد بسیار نیرومند و مشتعل‌تر از احساس دختری است که پدرش را عاشقانه دوست می‌دارد. چه، این دختر مادر پدرش نیز بود. وهمدم غربت و تنهایی‌اش، تسلیت رنج‌ها و غم‌هایش، همرزم جهادش، هم زنجیر حصارش، آخرین دخترش، فرزند کوچک نیمه دوم عمر پدرش، خردسال‌ترین دخترش و در سال‌های آخر زندگی، تنها فرزندش؛ پس از مرگ، تنها بازمانده‌اش. تنها چراغ عترتش، عمود تنهای خاندانش و بالاخره تنها مادر فرزندانش، ذریه هایش، همسر علی‌اش، «فاطمه‌اش».
و فاطمه، پدر را آنچنان دوست می‌داشت که با دختری که با پدر عشق می‌ورزد یکی نیست.
 
فاطمه و مبارزه 
 
فاطمه راه رفتن را در مبارزه آموخته است و سخن گفتن را در تبلیغ و کودکی را در مهد طوفان نهضت به سر آورده و جوانی را در کوره سیاست زمانه‌اش گداخته است. او یک زن مسلمان است: زنی که عفت اخلاقی او را از مسئولیت اجتماعی مبرا نمی‌کند. اکنون چند ساعتی است که از دفن پیغمبر می‌گذرد، در خانه او، علی با چند تن از بنی‌هاشم و یاران محبوب و عزیز پیغمبرکه به او وفادارند جمع شده‌اند، به نشانه نفی آنچه در سقیفه روی داده است و سرپیچی از بیعتی که همه را بدان می‌خوانند. در مسجد، خلیفه خطبه ولایت خویش را خوانده و از مردم بیعت گرفته و عمر، کارگزار سیاست، تلاش بی‌اندازه می‌کند تا چند ناهمواری دیگر را که مانده است از پیش پای حکومت وی برگیرد و راه را بکوبد.
 
و اکنون فاطمه، شخصاً به سراغ آنها می‌رود؛ هر شب، همراه علی، به مجالس آنها سر می‌زند. با آنها حرف می‌زند، فضایل علی را یکایک بر می‌شمارد، سفارش‌های پیغمبر را یکایک به یادشان می‌آورد، با نفوذ معنوی، شخصیت بزرگ انسانی، آگاهی سیاسی، شناخت دقیقی که از اسلام و روح و آرمان‌های اسلام دارد و بالاخره قدرت منطق و استدلال استوار خویش، حقانیت علی را ثابت می‌نماید و نشان می‌دهد بطلان انتخاباتی را که شده است. اثبات می‌کند فریبی را که خورده‌اند.آشکار می‌سازد و عواقبی را که براین شتابزدگی سطحی و غافل گیری سیاسی بار خواهد شد بر می‌شمارد و آنان را از آینده ناپایدار و تیره‌ای که در انتظار اسلام و رهبری امت است بیم می‌دهد.
راویان تاریخ که این داستان را نقل می‌کنند حتی یک بار هم نشان نمی‌د هند که در مجلس در برابر منطق فاطمه و تفسیر و تلقی‌ای که از این حادثه دارد، مقاومت کرده باشند، همگی به او حق می‌دادند، همه به لغزش بزرگ خویش پیش او اعتراف می‌کردند، همه فضیلت علی و حقیقت او را اقرار داشتند و فاطمه از آنها قاطعانه می‌خواست که
«شما ابوالحسن را بر باز گرفتن حقی که در راه آن می‌کوشد یاری کنید».
اما همگی عذر می‌آوردند...
 
پر کشیدن فاطمه
 
(سرانجام) روح آزرده او - همچون پرنده‌ای مجروح که بال‌هایش را شکسته باشند- در سه گوشه غم زندانی و بی‌تاب است: چهره خاموش و درد مند همسرش، سیمای غم‌زده فرزندانش و خاک سرد و ساکت پدر، گوشه خانه عایشه.
 

 
فاطمه این چنین زیست و این چنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند هاله‌ای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب، نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، در توالی قرون، پرورش می‌یافت و در زیر تازیانه‌های بی‌رحم و خونین خلافت‌های جور و حکومت‌های بیداد و غصب، رشد می‌یافت و همه دلهای مجروح را لبریز می‌ساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملت‌های مسلمان و توده‌های محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حق خواهی و عدالت طلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است. از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است ، فاطمه یک زن بود، آنچنان که اسلام می‌خواهد که زن باشد. "تصویر سیمای" او را پیامبر، خود رسم کرده بود واو را در کوره‌های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود. مظهر یک "دختر"، در برابر پدرش. مظهر یک "همسر"، در برابر شویش. مظهر یک "مادر" ، در برابر فرزندانش. مظهر یک "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش. وی خود یک "امام" است. یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایده آل برای، یک "اُسوه" یک "شاهد" برای هر زنی که می‌خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه‌اش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ می‌داد. نمی‌دانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ خواستم از "بوسوئه" تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از "مریم" سخن می‌گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کرده‌اند. هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه‌شان را بکار گرفته‌اند. هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهره نگاران، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر کرده‌اند. اما مجموعه گفته‌ها و اندیشه‌ها و کوشش‌ها و هنرمندی‌های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این یک کلمه نتوانسته‌اند عظمت‌های مریم را باز گویند که:
"مریم مادر عیسی است".
و من خواستم با چنین شیوه‌ای از فاطمه بگویم، باز درماندم
خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمدۖ است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسنین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. 
تدوین حمداله برزگر

پدر و مادر

*چــه فرقــی بین مــــادر و پــــدر  وجود دارد ؟*

*بسیار مــرا به تعجب آورد

پدر و مادر دو فرشته آسمون که‌ تا هستند کسی قدرشان را نمي داند

 

*فــرق بین مــادر و پــدر* 

 ۱- کسی که از زمانی که چشــم باز می‌کنی تو را دوست دارد  مــــادر است و کسی که دوستت دارد بدون اینکه ظاهر کند پــــدر است و تو به او جفا می کنی.

۲- مــــادر تو را به جهان تقدیم می‌کند و پــــدر تلاش می‌کند که جهان را به تو تقدیم کند و  به سختی می‌افتد.

۳- مــــادر به تو زندگی می‌دهد و پــــدر به تو می‌آموزد چگونه این زندگی را احیا کنی و تو را به تلاش وادار می‌کند.

۴- مــــادر تو را ۹ ماه در رحم خود نگه می‌دارد و پــــدر باقی عمر تو را حمل می‌کند و تو متوجه نیستی.

۵- مادر به وقت تولدت فریاد می‌کشد و صدایش را نمی‌شنوی و پــــدر بعد از آن فریاد می‌کشد و تو از او گله می‌کنی.

۶- مــــادر گریه می‌کند وقتی که بیمار می‌شوی و پــــدر در خفا بیمار می‌شود وقتی گریه می‌کنی.

۷- مــــادر مطمئن می‌شود که گرسنه نیستی و پــــدر به تو یاد می‌دهد که گرسنه نمانی.

۸- مــــادر تو را روی سینه‌اش نگه می‌دارد و پــــدر تو را به دوش می‌کشد و تو او را نمی‌بینی.

۹- مــــادر چشمه محبت است 

و پــــدر چاه حکمت و تو از عمق چاه می‌ترسی.

۱۰- مــــادر مسئولیت از روی دوش تو بر می‌دارد ولی پــــدر  مسئولیت را در وجود تو می‌کارد و تو را به سختی می‌اندازد.

۱۱- مــــادر تو را از سقوط نگه می‌دارد و پــــدر می‌آموزد بعد از سقوط بلند شوی. 

۱۲- مادر یاد می‌دهد چگونه روی پای خود راه بروی و پدر یاد می‌دهد چگونه در راه‌های زندگی حرکت کنی.

۱۳- مــــادر کمال و زیبایی را منعکس می‌کند و پــــدر واقعییت‌ها و تلاش‌ها را منعکس می‌کند.

 

*مهــر مــادری را هنگام ولادت حس می کنی* 

*مهــر پــدری  را وقتی پــــدر شدی حس خواهی کرد* 

*بنابرایــن مــــادر با  چیــزی مقایســه نمی‌شود*

*و پــــدر تکــرار نخواهــد شــد.*

 با آرزوی سلامتی همه‌ی پدر و مادرهای در قید حیات

 و آرزوی غفران الهی برای پدر و مادران آسمانی.
 

طایفه غندی در گذرگاه تاریخ

به نام خداوند و جان خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد


چشمه چندارون چم لپو
طایفه کهن غندی در گذرگاه تاریخ

طایفه غندی در بین مردم به باسوادی و مهمان نوازی وسلیقه و مردم داری مشهور هستند به طوري که همه خوانين منطقه برای مکاتبات و امورات پای تخت نياز مند آنها بودند
مرحوم قاید ولی فتحی می گفت که دو بار مرحوم حاج علي محمد داوودی برای آزاد کردن علی مرادخان به تهران رفت
مرحوم حبیب الله خان رزمجو می گفت در زمان قدیم برای مکاتبات حکومتی مجبور شدیم ازطایفه غندي کمک بگیریم

مردم محلی می گویند که این طایفه از نژاد ایرانیان قدیم می باشد قدمت این طایفه به قرن سوم و چهارم هجری قمری برمی گردد . از قدیمی ترین و ریشه دار ترین و کهن ترین طوایف ایل طیبی به حساب می آید

*طایفه غندی* به صورت پراکنده در ایلات طیبی . بهمئی و باشت باوی و بویراحمد سکونت دارند

طبق اسناد تاریخی طایفه غندی در زمان زندیه در مناطق طیبی دارای سازمان مستقل قومی و ایلی بزرگی بودند
حتی به نقل از مرحوم حاج میراحمدتقوی پدر معنوی کهگیلویه زمان آمدن‌ امام زاده سید محمود به چاروسا فقط ایل غندی در منطقه چاروسا حضور داشته اند و به همین علت همسر سید محمود غندی بود و در طول تاریخ درویش امام زاده هم غندي بود

در زمان قتل هیبت اله خان پسر مسیح خان باشت باویی که درمیان ایل بهمئی به قتل رسید، صادق خان زند قسمتی از ایل غندی ر اکه در این زمان در فارس به طوایف طیبی و غندی شهرت داشتند به اتهام همدستی با یاغیان ایل بهمئی اجبارا به میان ایلات قشقایی کوچانید

شیرازه این قوم بعلت این جابجایی و مهاجرت اجباری از هم گسست،بطوری که قادر به پرداخت مالیات به دولت نبودند،
صادق خان زند آنان را تحت فشار قرارداده که سازمان جدیدی از خود بنا نهند و اگر نه آنان ر اجز ایل بهمئی که بخشی از آنان سرنوشت مشابهی با طایفه طیبی داشتند در می آورد.


در حال حاضر گستردگی این طایفه محدود به استان کهگیلویه و بویراحمد نمی شود


تعداد زیادی از خانواده های طایفه غندی در استانهای فارس، اصفهان (شهرستان نطنز)، چهار محال بختیاری ، خوزستان ، بوشهر ، مازندران زندگی میکنند و حتی در کشورهای پاکستان و هندوستان چشنی به نام غندی بر گذار مي شود

زادگاه اصلی این طایفه در جغرافیای طیبی منطقه چاروسا( رودشور) شهرستان کهگیلویه بوده که بعدها به سایر استانها کوچ کرده و پراکنده شدند

از جمله کارهای این طایفه شغل مکتب داری قدیم است که در گسترش فرهنگ ایلی و طایفه ای نقش ارزنده ای داشته اند.

دیشموک وظهورلیراوی کوه در جغرافیای ایل کواراکان کرایی .این شهر که �دژ موگ � بوده و خاستگاه دینیاران زرتشتی و تا سال ۱۱۷۲هجری قمری نشیمنگاه تیره دینیار ایل کرایی بود و پس از اینکه یکبار در سال ۱۱۳۵قمری جنگ با نادرشاه افشار و کلانتر کای گنجی دینیار کرایی موجب کشته شدن و خدعه و نیرنگ قرار گرفت و بار دوم در زمان زندیه کای مراد کلانتر و برادر کای گنجی با حکام زندیه موجب شکست و پراکندگی این ایل فراهم شد در آغاز حکومت زندیان در سال ۱۱۷۳هجری این سامان بدست خاندان خلیل خان پسر ملاقیصر �خاندان جعفرخان بهخاندان جعفرخان بهمئی� افتاد ، در ۹۵کیلومتری تقریبی شمال شرقی دهدشت در دامنه رشته کوه دل افروز در دشتی گسترده و خوش آب و هوا واقع شده،�دژموگ� نام واژه پیش از اسلام بوده که با مصالح گچ وسنگ وباطاق های ضربی و هلالی ساسانی بود و در دوران محمدشاه قاجار ، جعفرخان نیای خوانین بهمئی سردسیر برروی پایه های این دژ باستانی قلعه ای دفاعی مطابق سنت آن دوران ساخته که سالها تا آغاز دولت جمهوری اسلامی آباد و نشیمنگاه زنده یاد تاج محمدخان نیکبخت رئیس بهمیی سردسیر و پس از او پسرش حاج علی محمدخان نیکبخت، که مردیمتدین بود جمهوری اسلامی آباد و نشیمنگاه زنده یاد تاج محمدخان نیکبخت رئیس بهمیی سردسیر و پس از او پسرش حاج علی محمدخان نیکبخت، که مردی متدین و کلانتری مردم دار بود قرار داشت.پس از تنفیذ حکم خانی به خاندان ملاقیصر و جعفرخان به سال ۱۱۷۳ هجری به سیاست زندیه و انشقاق ایل بزرگ کرایی صورت گرفت و تشکیل نظام ایلی بهمئی با پیوستن طوایف کهن بومی بوده که کرایی ها و کمایی لیراوی و دیگر طوایف مشخص است و نظام ایلی دویست ساله چارت قاجاری داردظهورلیراوی کوه �طیبی و بهمئی� در جغرافیای کواراکان کُرایی .دهستان موگرمان درشمال شرقی شهرلنده و۷کیلومتری آن جای دارد، دارای چشمه های آب که محلیان به آن �کور� میگویندو رودخانه هایی را سازمان میدهدکه نام واژه باستانی آن�ژن� که به زبان پهلوی به زن گویندو معرب شده آن جن است که پس از آبیاری آن بومگاه به لیرکک دشمن زیاری سرازیر و به رودخانه مارون �تاب� می پیوندد.نام واژه موگرمان که محلیان به آن موگرمون گویند برگرفته از دو واژه �مور ، یا مَرغ به معنای سبزه زار و گرمان نام واژه پارسی قومی باستانی است.مردم این سامان دوتیره �کرایی و غندی � بودند .پس از آن طوایف قنبری، تامحصلی، تامحمودی، تامحب علی جانشین آنان گردیدند درپادشاهی کریم خان زند.باتوجه جنگ ایل کرایی و غندی و شکست و کوچ اجباری این ایل ، به فرمان کریم خان زند سازمان ایلی �طیبی� به سال ۱۱۷۳ قمری بنیاد شد و رشید خان طیبی از تیره قنبری به کلانتری این ایل برگزیده شد و مرکز کلانتری خودرا در دشت موگرمان بنا نهاد که به قلعه �ده خان� معروف گردید


❇️طایفه غندی سه تیره دارد

1-اولاد
2- *تیره با خـــــردی*
3-*تیره کای سبزعلی* که
(سکونتشان در ایل بهمئی)است تقسیم گردیدند

*تیره (اولاد) به کدخدایان و میرزاهای طایفه معروفند و *تیره با خردی* از مکتب داران قدیم طایفه می باشند.

✅تیره اولاد
شامل:
1_تش ملا علي دوست شامل الف) تش محمد کاظم محل سکونت؛ قلعه رئیسی ب)تش ملا محمدزکي و کل شاهين شامل خانواده هاي برزگر و سعادت نسب محل سکونت فاريابتوت ج)تش ملا هاشم و ملا محمد تقي محل سکونت رود شور
2_ تش ملا جمشید محل سکونت؛ تشان بهبهان . )
3_ تش ملا کائیدی ، محل سکونت؛ گچساران و باشت
4_ تش کل شاه کرم محل سکونت لردگان

5_تش ملاصادق چاروسا . محل سکونت؛ رود شور
6_تش قاید زکی محل سکونت؛ رود شور ، قلعه بنی . چاروسا
7 _ تش ملا علی مراد محل سکونت؛ کردستان بزرگ بهبهان
8_تش ملا طاهر با خلیلی محل سکونت؛ کردستان بزرگ
9_ تش قاید نرد علی محل سکونت؛ رود شور . قلعه بنی
10_ تش قاید رضا خون محل سکونت؛ قلعه بنی
11_ تش قاید محمدیار محل سکونت؛ سوق (فامیل های . خانی سوق .
امیدی . یاوری . ) ۱۲)_ تش قاید وفادار محل سکونت؛ شهر سوق (فامیل های دهدار پور )

✅تیره باخردی ؛
1_ تش مشهدی علی عیبر محل سکونت؛ سوق و لنده ( فامیل های غندی )
2_ تش قاید صحن علی محل سکونت؛ شهر سوق ( فامیل های کلاهی )

3_ تش قاید شهسوار محل سکونت؛ شهر سوق (خانواده های دستپاک )

4_ تش قاید علی رضا محل سکونت؛ شهر سوق و بهبهان ( فامیل های دانایی . رضایی )

5_ تش قاید محمد طاهر محل سکونت؛ شیتاب . لنده
6_ تش قاید نظرعلی محل سکونت؛ شیتاب ،لنده
7_ تش علی صالح محل سکونت ؛رود شور ،قلعه رئیسی . چم لپو

8_تش قاید ملا قاسم علی محل سکونت؛ رود شور . چم لپو . گوراب تامرادی
9_ تش قاید ملا حسین محل سکونت؛ رود شور . چم لپو

10_ تش قاید شهسوار محل سکونت؛ روستای گشتیاری . چاروسا
11_تش قاید شیر علی محل سکونت؛ روستای گشتیاری . چاروسا
12_تش قاید عیوضی محل سکونت؛ روستای ده غندی موگرمون و لنده ( با فامیل های ایزدی ،یزدانی ، پارسا، ناصر پور) : ۱۳_ تش قاید کلبعلی محل سکونت ؛ده غندی موگرمون و لنده (با فامیل های برزگر ، پاسبان، الهی فر، یزدانپناه ، خزیده ، پرندوار، رخ افروز) ۱۴)_ تش ملا علی بینا محل سکونت؛ لنده ( با فامیل بینایی) ۱۵)_ تش قاید خداکرم محل سکونت؛ ده غندی موگرمون با فامیل های (پروانه ،پاک ، پاک سیرت) ۱۶)_ تش ملا جواد محل سکونت؛ دهدشت ، شهر سوق (فامیل های جوادی ) ۱۷)_ تش الهیار محل سکونت؛ بهبهان و دهدشت (فامیل های باقرزاده) ۱۸)_ تش کای شهباز محل سکونت؛ شهر سوق و لنده فامیل های (شهبازی،شهبازی فر وقندی) ۱۹)_ دهه کل مصطفی محل سکونت ؛ قلعه جلو

✅تیره کای سبزعلی الف)_ تش قاید محمد محل سکونت ؛ ممبی بهمئی ب)_ قاید عبدالعلی محل سکونت؛ باغملک ج)_ قاید خونعلی محل سکونت ؛رود ایوک ، ممبی بهمئی ، دیشموک خ)- قاید ضربعلی محل سکونت؛ مله سربیشه علیا دیشموک د)_ قاید قنبر محل سکونت؛ سربیشه علیا ذ)_ قاید علی یار محل سکونت رامهرمز ، درغک ، ابوالفارس ، تنگ کوشک دیشموک
تعداد زیادی از خانواده های غندی در ایل بهمئی سردسیر و گرمسیر در شهرهای رامهرمز و باغملک و دیشموک و ممبی و روستاههای رود ایوک دیشموک . روستای مله سر بیشه علیا . ابوالفارس . تنگ کوشک و درغک ساکن هستند که در بین این طوایف زندگی می کنند
🌹☘️☘️شعر در وصف طایفه غندی و ایل طیبی

کوشک غندی چم لپوتاگشتیار
استوارند چون ستون تنگیار
نغمه ی داوودی هی یار یار
قلعه بنی مرد مانش باوقار
نام نیکو گر بماندزآدمی
به که ازاو ماند سرای زرنگار

ایل طیبی ایل مردان دلیر
با کمال وصادق وروشن ضمیر
از چشمه چناران تا چشمه ی محک
رود شورم می خرامد سوی ایدنک
خاک ایلم توتیای چشم من
با ارادت گویم از ایلم سخن
سرزمین من بخارای دلم
هر کجای خاک ایلم منزلم
ازدلی عاجم وچاروسا ولیر
سوق ولنده سردسیر وگرمسیر
تاج دین وگیوه چرمی تا تشون
کل طیبی های دور بهبهون
الگن سبز پر از گل وگیاه
همچو خانی تکیه زد کوه سیاه
آبشار بی مثال کوه دوغ
پر زحکمت پرزاسرارو نبوغ
طوف خیمه چون عروسی در بهار
تکیه گاهش دژکوه استوار
کل طیبی مردورزن خرد وکبار
شاد وخندان در پناه کردگار
بررئیسی دشت آزادی سلام
همچنین بر شیر مردان قیام
لنده را خالق چه زیبا آفرید
شد نگهبانش بلندای سفید
دشت اولش در کناردشت بن
رود مارون ناز می گویدسخن
در کنار لنده دشتی با نمک
سرزمین سبزه زار عیدنک
کوه شیرین بادم وکوه سه مهر
می رسد کوه سیاه اوج سپهر
رود موگرمون طنینش خاطرم
سرسپردن از برایش حاضرم
از دلیِ مهرجان گویم سخن
نیست وصفش درتوان شرح من
دورَقِ اولاد شالیزارِ ایل
کوه دستاپس رفیع وبی بدیل
یادی هم از مردم با ریشه ای
از دلیران دیار بیشه ای
سیدِ محمود هست تاج سرم
نام آن را با ارادت می برم
می درخشد بارگاهش چون نگین
افتخار وعزت این سرز مین
یک سلام ویژه بر صحن عماد
آستان حضرتش را یاد باد
ناصر وسالار آن میران میر
بر قلوب مردم ایلم امیر
بین مهتاب وبهشت سبزمیر
خلق شد یک سرزمین بی نظیر
یک دلیِ با صفا نامش "کَما"
وه چه زیبا آفرید آن را خدا
قطعه ای از باغ زیبای بهشت...
دست خالق در میان آن سرشت
هرکه یک شب در درونش آرمید
کل غمها از وجودش سرکشید
آنچه گفتم شمه ای ازایل بود
بیش از اینها ایل را بایدستود
لیک دستم با دلم ناصر نبود
شدقلم درمانده وقادرنبود
حمداله برزگر 🌹💚🇮🇷

طايفه تاویسی و ايل طيبي در گذرگاه تاریخ

بنام آنکه هستی نام از اوست
طایفه تاویسی از ایل طیبی


مردان و زنان ایلیاتی این طایفه به شجاعت و جسارت و تعصب طایفه ای مشهور هستند و در دفاع از ایل طیبی و حتی دفاع از کهگیلویه تفنگ چی های بزرگی داشته اند که به علت عدم اطلاع کامل از بردن نام آنها خودداری می کنم
به طوري که می گوید در مقابل حمله اسکندر مقدونی در تنگ تکاب بهبهان دفاع جانانه وشجاعانه اما ناموفقی ایل طیبی به ویژه طایفه تاویسی داشته اند و در سرکوب شیخ خزعل عرب در اهواز تفنگ چینائی از ایل طیبی به ویژه طایفه تاویسی حضور داشته اند منبع خبر مرحوم حاج بهمن داوودی فرزند حاج علي محمد داوودی میرزا و کاتب علي مرادخان
و جهان فتحی فرزند مرحوم مصطفی خان فتحی
اما شعري در وصف ایل نجیب طیبی


شعر ایل طیبی به نام سرزمین من بخارای دلم

ایل طیبی ایل مردان دلیر
با کمال وصادق وروشن ضمیر
خاک ایلم توتیای چشم من
با ارادت گویم از ایلم سخن
سرزمین من بخارای دلم
هر کجای خاک ایلم منزلم
ازدلی عاجم وچاروسا ولیر
سوق ولنده سردسیر وگرمسیر
تاج دین وگیوه چرمی تا تشون
کل طیبی های دور بهبهون
الگن سبز پر از گل وگیاه
همچو خانی تکیه زد کوه سیاه
آبشار بی مثال کوه دوغ
پر زحکمت پرزاسرارو نبوغ
طوف خیمه چون عروسی در بهار
تکیه گاهش دژکوه استوار
کل طیبی مردورزن خرد وکبار
شاد وخندان در پناه کردگار
بررئیسی دشت آزادی سلام

از چشمه چناران تا محک دلم

فاریابتوت چاروسا بخارای گلم
همچنین بر شیر مردان قیام
لنده را خالق چه زیبا آفرید
شد نگهبانش بلندای سفید
دشت اولش در کناردشت بن
رود مارون ناز می گویدسخن
در کنار لنده دشتی با نمک
سرزمین سبزه زار عیدنک
کوه شیرین بادم وکوه سه مهر
می رسد کوه سیاه اوج سپهر
رود موگرمون طنینش خاطرم
سرسپردن از برایش حاضرم
از دلیِ مهرجان گویم سخن
نیست وصفش درتوان شرح من
دورَقِ اولاد شالیزارِ ایل
کوه دستاپس رفیع وبی بدیل
یادی هم از مردم با ریشه ای
از دلیران دیار بیشه ای
سیدِ محمود هست تاج سرم
نام آن را با ارادت می برم
می درخشد بارگاهش چون نگین
افتخار وعزت این سرز مین
یک سلام ویژه بر صحن عماد
آستان حضرتش را یاد باد
ناصر وسالار آن میران میر
بر قلوب مردم ایلم امیر
بین مهتاب وبهشت سبزمیر
خلق شد یک سرزمین بی نظیر
یک دلیِ با صفا نامش "کَما"
وه چه زیبا آفرید آن را خدا
قطعه ای از باغ زیبای بهشت...
دست خالق در میان آن سرشت
هرکه یک شب در درونش آرمید
کل غمها از وجودش سرکشید
آنچه گفتم شمه ای ازایل بود
بیش از اینها ایل را بایدستود
لیک دستم با دلم ناصر نبود
شدقلم درمانده وقادرنبود
شرح و وصفم ازدل وازجان بود
تحفه ای ناچیز از دهقان بود

فرهنگ رانندگی

بنام آنکه ابرها را حرکت می دهد 🌹🇮🇷💚
فرهنگ رانندگی 
در شب وقتی که اتومبیل از روبروی می آید نور بالا استفاده نکنید
در جاده های بارانی و برفی با سرعت کم حرکت کنید تا مجبور به ترمز نابه هنگام نشوید
موقع سبقت دندنه را عوض کنید تا ماشین شتاب بگیرد

رانندگی در باران : ۱۶ نکته 
حرفه‌ای برای رانندگی در باران
قسمت اول
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

وقتی باران می بارد مخصوصا اگر باران اول هم باشد رانندگی و کنترل ماشین بسیار متفاوت خواهد بود.
مهارت ها و نکات بسیار مهم و ریزی وجود دارد که به جلوگیری از اتفاقات و خطرات به هنگام رانندگی در هوای بارانی کمک می کند، که این موارد شامل مهارت های رانندگی، تست و سلامت خودرو و تمام اجزا، قدرت بینایی و دید و بسیاری نکات دیگر میشود.

نکته اول : 
روش هایی که برای شما لیست می کنیم حتی برای رانندگی در شب هم جواب می دهد. بیشتر رانندگان برف پا کن ها را موقع بارش شدید باران روشن کرده و روی سرعت تند یا خیلی تند میگذارند، ولی بازهم دیدشیشه جلو ، بد هست.در صورتی که با چنین شرایطی مواجه شدید ، کافی است عینک آفتابی تان را بزنید(هر مدلی که باشد) و معجزه رخ می دهد! ناگهان دید شما از شیشه ی جلو کاملاً واضح می شود، درست مثل اینکه هیچ بارانی در کار نیست.همیشه یک عینک آفتابی در ماشین داشته باشید.

با این کار نه تنها در رانندگی ایمن تر با دید کامل به خودتان کمک می کنید،بلکه ممکن است زندگی دوست تان را هم با دادن این ایده به او، نجات دهید.خودتان امتحانش بکنید و با دوستانتان در میان بگذارید. جالب این است که هنوز قطره ها را روی شیشه ی جلو می بینید، اما دیگر سطحی از باران در حال فروریختن را نخواهید دید.می توانید ببینید که باران کجا به جاده برخورد می کند . این کار عدم دید شما را نسبت به ماشین هایی که از کنار شما رد می شوند ، یا ماشینی که باید در باران دنبال کنید ، از بین می برد.باید این نکته را در تعلیم رانندگی می گنجاندند چون واقعاً موثر است.

نکته دوم : 
شخصی چند هفته قبل تصادف کرد .داشت باران می بارید اگرچه خیلی شدید نبود.ناگهان ماشین او روی آب شناور شد و به معنای واقعی کلمه در هوا به پرواز در آمد. او آسیب جدی ندید ولی از این اتفاق ناگهانی شگفت زده شد!وقتی این موضوع را برای پلیس بزرگراه شرح داد او مطلبی را بهش گفت که هر راننده ای باید بداند. هرگز در باران با کروز کنترل (کنترل اتوماتیک سرعت) حرکت نکنید.آن شخص فکر می کرد حرکت با کروز کنترل محتاطانه است چون سرعت را همیشه در حد مناسب نگه می دارد . ولی افسر پلیس بزرگراه به او گفت که با روشن بودن کروز کنترل ، چرخ های ماشین تماس شان را با سطح جاده از دست داده و ماشین شتاب بیشتری می گیرد در حدی که ماشین شما مثل هواپیما از زمین بلند می شود.هرگز از کروز کنترل در هنگام خیس یا یخبندان بودن جاده استفاده نکنید.بعضی ماشین ها مثل تویوتا سی ینا ایکس ال ایی در هنگام روشن بودن برف پاک کن اجازه روشن کردن کروز کنترل را نمی دهند.

نکته سوم : 
اگر هنگام بارندگی متوجه شدید برف پاک کن ماشین خراب هست یکی از راه های حل این مشکل این است : اگر دم دستتون پیاز بود آب پیاز را روی شیشه ماشین بریزید. اینکار باعث لیز خوردن قطره های باران می شود و کمک بزرگی هست.

نکته چهارم :
در زمان بارندگی همیشه کفش های خود را خشک کنید . کف لیز کفش می‌تواند به راحتی از روی پدال خودرو سر بخورد و یک سرخوردن ساده می‌تواند منجر به یک تصادف شود. اگر قبل از سوار شدن به خودرو در مسیر بارانی قدم زده‌اید، مطمئن شوید که قبل از سوار شدن به خودرو کف کفش خودرو خود را خشک کنید دستمال یا یک روزنامه قدیمی نیز به خوبی رطوبت کف کفش را جذب می‌کنند. از دست دادن کنترل خودرو به دلیل سر خوردن پا از روی پدال گاز، ترمز یا کلاچ خیلی ترسناک است. در مسیرهای مسابقه‌ای هنگام بارندگی تمام کارکنان با احتیاط بیشتری به کار می‌پردازند و معمولا کفش‌های راننده را قبل از سوار شدن به خودرو خشک می‌کنند تا مانع مانوورهای مخصوص راننده در خودرو با حرکت کف یا انگشتان پا نشوند.

نکته پنجم  :
آینه‌های کناری را پاک کنید , اکثر راننده‌ها از این نکته غفلت می‌کنند. معمولا آنها با عجله سوار خودرو می شوند و وقتی متوجه خیس بودن آینه های بغلی خودرو می‌شوند که دیر شده است و نمی توانند اطراف خودرو را به درستی مشاهده کنند. اگر خودروی شما برای مدت زمان طولانی زیر باران مانده باشد، قطرات باران بجا مانده روی آینه بغل، به معنای کلمه کاربرد آینه را از آن سلب می‌کنند. معمولا اکثر خودروهای مدرن دارای سیستم گرمایش شیشه هستند ولی تمام خودروها به این امکان مجهز نیستند. کشیدن آرام دست یا پارچه بروی آینه به راحتی امکان تسلط به جا را به شما باز می‌گردانند. دقت داشته باشید که در روزهای بارانی داشتن دید کامل از ضروری‌ترین موارد هنگام رانندگی است و کاهش دید خطرات زیادی را به همراه خواهد داشت.

نکته ششم :
سرعت خود را کاهش دهید , نه تنها در هوای بارانی باید از سرعت مناسب تعیین شده پیروی کنید، بلکه باید در حد قابل توجهی از سرعت عادی خود نیز خود بکاهید. جاده‌های خیس بسیار خطرناک هستند و عکس العمل خودرو در چنین وضعیتی کندتر است. کاهش سرعت در چنین شرایطی بسیار ضروری است.

نکته هفتم : 
از چراغ پارک استفاده کنید , استفاده از چراغ پارک یا چراغ جلو در هنگام بارندگی ضروری است. آن‌ها بهترین گزینه‌ها برای حفظ دید راننده خودرو هستند. با این حال به هیچ عنوان از چراغ خطر استفاده نکنید.

نکته هشتم : 
اگر هنگام بارش باران مجبور به گرفتن ترمز شدیدی شدید، چند بار به طور پیایی پا را روی ترمز فشار دهید. با این کار از لیز خوردن ماشین جلوگیری خواهید کرد. البته رانندگان ماشین‌هایی که به ترمز ABS مجهزند، خیالشان از این بابت راحت‌تر است زیرا این ترمزها برای لیز نخوردن در چنین شرایطی طراحی شده‌اند.

از عجله کردن بپرهیزید و با آرامش به حرکت کنید.

 با رعایت قوانین به جان و مال خود و دیگران احترام بگذاریم

حسین منصور حلاج

بنام عشق 💚💚🌹🇮🇷

منصور حلاج که بود؟ و چرا کشته شد؟
 

 

 زندگی نامه :

توجه > این متن بیشتر به زندگی اسطوره ای حلاج می پردازد تا زندگی تاریخی و حقیقی آن. 

ابومغيت عبدالله بن احمد بن ابي طاهر  مشهور به حسین منصور حلاج از بزرگان عرفان و صوفیه، دانشمند، شاعر و سخنسرای بزرگ و مبارزی استوار و خردمند ، در قرن سوم و جهارم هجری بود. وی در بیضا، در فارس، به دنیا آمد و مدتی شاگرد سهل بن عبدالله تستَری بود . او بعدها با جمعی از صوفیه عصر خود همراه شد که از میان آنها می توان به جنید بغدادی اشاره کرد . " التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند .در کتاب های دیگران، او را شعبده باز و جادوگر خوانده اند.
اما در این روزگار که جهان گرده می گرداند و به سوی خرد و دانایی گام بر می دارد، وقت آن است که غبار از چهره ی آنان برداریم.

حسین از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی آشنایی کامل یافت. در جوانی به بزرگان عرفان و مبارزان قرمطی پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد عارفان و خردمندان گردید.او و بایزید و حسن خرقانی از جمله آموزگاران فیلسوف بزرگ شرق، سهروردی بودند و جمله ی آنان، رهروان فلسفه و اندیشه های تابناک ایران باستان به شمار می آیند.در آن روزگار نیز، دینمداران، دانشورزان و هنرمندان و مخالفان خویش را به نام ملحد و قرمطی و زندیق از میان بر می داشتند.

حدود بیست هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند، به رهبری آموزگاری ایرانی به نام محمد ابرکوهی، بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند. حسین منصور بدیشان پیوست. در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکّی را سخت خشمگین کرد. این قیام عاقبت در سال ۲۷۰ م درهم کوبیده شد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت. سرتاسر ایران را درنوردید و تا سرزمین های شمال آفریقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید. سفری در جستجوی دانایی و خردگرایی! چشمه ای به سوی دریا!
حلاج در سال 270 هجری به سن بیست و شش نخستین بار به مکه رفت و در آنجا کلماتی می گفت که وجد انگیز بود و الحادی عارفان در آن پدیدار بود. در مراجعت از مکه به اهواز، به اندرز دادن مردم پرداخت و با صوفیان قشری و ظاهری به مخالفت برخاست و خرقه صوفیانه را از سر کشید و به خاک انداخت و گفت که این رسوم همه نشان تعلق و عادت و تقلید است.
حلاج از آنجا به خراسان (مرکز عرفان ایرانی) رفت و پنج سال در آن دیار بماند. پس از پنج سال اقامت در مشرق ایران به اهواز بازگشت و از اهواز به بغداد رفت، و از بغداد برای بار دوم با چهارصد مرید، بار سفر مکه را ببست .در این سفر بود که بر او تهمت نیرنگ و شعبده بستند. این بار مردمان را به سوی خرد و عشق و نبرد با ستم و سیاهی فرا خواند.
پس از این سفر ، به هندوستان و فرارود رفت تا پیروان مانی و بودا را ملاقات کند. در هندوستان از کناره رود سند و ملتان به کشمیر رفت، و در آنجا به کاروانیان اهوازی که پارچه های زربفت طراز و تستر را به چین میبردند و کاغذ چین را به بغداد می آوردند، همراه شد و تا تورقان چین (یکی از مراکز مانویت) پیش رفت. سپس به بغداد بازگشت و از آنجا برای سومین و آخرین بار به مکه رفت. رفت تا آتش در جهان دراندازد و فریاد عشق و انسانیت سر دهد.

در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه ی دلاوری و انسان دوستی و دانش او همه جا رسیده بود. حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم عادی جایی بزرگ به دست آورد و همچنین نامه هایی از مردم هندوستان ، چین ، ترکستان ، خراسان ، فارس ، خوزستان و بغداد با القاب مختلف دریافت می کرد.

حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نیاز بود ، به ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دین داران دنیا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ م خلیفه عباسی مُرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی را به جای او نشاندند. مخالفان آنان نیز شوریدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه به سرکردگی حامدبن عباس که منافعشان تهدید شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگیری و کُشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرتمندان بود. چند سال بعد وی را به تُهمت شرکت و رهبری قیام مردم، در جنبش قرمطیان دستگیر کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشیان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت. وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج ، او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان او را پای دار بردند.
حلاج به اتهام باورهای انسان خدایی خویش (انالحق گفتن)، تلاش در زنده کردن اندیشه ها و باورهای والای فرهنگ ایران باستان، رهبری فکری جنبش عظیم قرمطیان و مبارزی بی امان با دستگاه دین و دولت آن زمان ، به مرگ محکوم شد.

ماجرای دار زدنش :

کشته شدن منصور در عین حال یکی از غمگین ترین و مشهور ترین پیام اسرار را در تاریخ عرفان دارد. بعد از اینکه وی را برای دار زدن آماده کردند به نقل از کتاب تذکره اولیا عطار نیشابوری و نامه مریدش احمد بن فاتک بیان می کند :

یک روز قبل از آن ،  منادی در شهر می گشت و مردم را به تماشای اعدام حلاج می خواند .... وقتی بانگ منادی برخاست انعکاس صدای او حلقه ذکر صوفیان را به هم زد. شبلی به زاری فریاد برداشت و آن صوفی دیگر با ناخرسندی سرش را پائین انداخت. صوفیان دیگر که از سالها پیش حلاج را با خشونت و سردی از حلقه یاران خود رانده بودند ، حالی شبیه به مردم پشیمان داشتند....
صدای منادی دور شد و جمعیت صوفیان پراکنده گشتند. در همان هنگام بانگ یک کودک خردسال ، از پشت دیوار مسجد به گوش می رسید- و شعر معروف حلاج را می خواند:
- یاران مرا بکشید.حیات برای من مرگ است.مرگ برایم حیات است...
صدای صوفیان از درون مسجد با صدای گریه آلود به آهنگ او جواب می داد:
- آنکه من دوستش دارم من است. ما دو جانیم در یک تن...
... آن روز که او را دست بسته و درحالی که زنجیر گرانی برگردن داشت در باب الطاق به پای دار آوردند هیچ نشان ترس ، هیچ علامت پشیمانی در رفتار و کردار او دیده نشد

وقتی منصور نزدیک دار رسید از شبلی ، که آنجا ایستاده بود و غرق اشک و آه بود، درخواست تا سجده خود را برای وی روی به قبله بگستراند. بعد منصور با آرامش ، نماز خواند ، مناجات کرد ، کُشندگان خود را دعا کرد و بخشود. سپس شادمانه و بی هیچ ترس و تزلزل بر پله هایی که او را به بالای دار می برد قدم نهاد...

پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صدهزار آدم جمع شدند . درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟ گفت : "امروز ، فردا و پس فردا بینی! آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی  عشق این است ».
پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: این چیست ؟ گفت :« معراج مردان سردار است.»
پس همه مریدان وی گفتند: "چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و ترا سنگ خواهند زد؟"

 گفت : "ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ میزنند از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصول هست اما حُسن ظن فرع است!".
همه کس بدو سنگ می انداختند؛ اما شبلی را به او گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گِلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او آه می کشم  که او می داند که نمی باید اندازد»
پس دست حسین حلاج را جدا کردند خنده ای زد! گفتند « خنده چیست؟» گفت « دست از آدمی بسته باز کردن آسانست مَرد آن است که دست صفات که کلاه همّت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند!» 

بعد پاهایش را بریدند و باز تبسمی کرد ، گفت :" بدین پای سفر خاکی می کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید ".»
پس او دست بریده خون آلود بر روی صورت مالید تا هر دو ساعدش را خون آلود کرد ، گفتند : چرا کردی ؟ گفت : "چون خون بسیار از من برفت و می دانم که رویم زرد شده است. شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ( سرخاب ) مردان خون ایشان است!!»  (باید بگم در منطق الطیر عطار هم این قسمت گلگونه مردان مربوط به حلاج به زبان شعر با نهایت زیبایی آمده است)

از وی پرسیدند "اگر روی به خون سرخ کرد چرا ساعد را خون آلودی؟ گفت « وضو سازم » گفتند چه وضو ؟ گفت در عشق دو رکعت است که وضوء آن الان به خون است.»
پس چشمایش را در آوردند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند ، سپس گوش و بینی وی را بریدند و با شعر گفت:

در سراسر زمین جای آرام می جستم؛
ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیست
روزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛
طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی آن
در پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردند
آه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.

آخرین سخنش آن بود که با بانگ بلند فریاد زد برای واجد همان بس که واجد او را به جهت خویش یکتا کرده باشد!!... به نقطه ای دورتر نظر انداخت و حالتی از شوق و هیجان در امواج صورتش ظاهر شد.هیچ کس ندانست که او در آن لحظه به چه می اندیشد. چون در همان لحظه بود که زبانش را بریدند و هنگام نماز شام ، شمشیر جلاد - ابوالحارث سیاف خلیفه - سرش را از تن فرو افکند. صدای فریاد از جمع برخاست. شبلی خروش برداشت و جامه اش را چاک زد. یک صوفی دیگر از شدت تاثیر بیهوش شد و زیر دست و پای جمع افتاد.ابن خفیف را در آن غوغا ندیدم و اگر بود پیداست که چه در چه حالی بود.
 خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود - نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدّت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام مرد بود...از شدت گریه ادامه نداد.
وقتی پیکر بیجانش را مثله نیز کرده بودند آتش زدند در بین دوستدارانش چه کسی بود که در همان لحظه ها با چشم خود دیده بود وقتی خاکسترش در رود دجله فرو می ریخت از هر ندای الله برمی آمد؟ ماجرای قتل او تماشاچیان را به شدت متاثر ساخت. کودک خردسالی که آنجا در بین جمعیت بود بی اختیار خود را به آتش انداخت و سوخت. همان لحظه از خود پرسیدم آیا آن آتش که وجود او را به شعله طور تبدیل کرده بود ، ممکن نیست در دلها باز آن گونه آتشی را مشتعل کند؟

گویند که زمانی که خاکسترش را در دجله ریختند روزهای بعد چنان آب دجله خروشان و بالا آمد که بیم سیل آمدن در شهر های اطراف می رفت.

 بایزید بسطامی گفت : چون او را دار زدند . دنیا بر من تنگ آمد . برای دلداری خویش شب تاسحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم . چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی ازآسمان ندا داد . که ای بایزید از خود چه میپرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد : او را سرّی از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش کرد . پس عاقبت کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

به قول حافظ که در باب منصور فرمود :

 آن یار کزو گشت سر دار بلند      /    جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

 

بعد از مرگ وی :

بعد از مرگ حلاج کتابفروشان را دسته جمعی احضار کردند و سوگند دادند که کتاب های حلاج را نه بفروشند و نه خریداری کنند.

هنوزم کسانی هستند که او را درک نکرده اند و به راستی راز "انالحق " گفتن حلاج چه بود؟ چه بود که آن مرد خردمند را به چنان اطمینانی رسانده بود که وقتی تک تک اعضای بدنش را جدا می کردند با تبسم و لبخند دیگران را متحیر کرده بود؟

استاد شفیعی کدکنی در شعری زیبا در خطاب به منصور می گوید :

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند ؟

بیشک هنوزم نام حلاج لرزه بر اندام دروغ گویان پیر دنیا پرست و شکم پرستان می اندازد. 


شاعران و عارفان بیشماری در باب وی شعرهایی گفتند و سخن ها آوردند اما اون بیشک خود را از اشکال فیزیکی خداوند در روی زمین می دانست و این یکی از اندیشه های پایه در عرفان است.

به قول یداله رویای : بشر امروز باید از حلاج متشکر باشد که در برابر "هو" لا گذاشته است. یازده قرن از او می گذرد و هنوز بشر کودن گرفتار و هم "هو" است.
همه به جستجوی هویت خود هستند و در این جستجو به جان هم افتاده اند: هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های فرهنگی و ملّی شان را به رخ هم می کشند. در شرق و در غرب، و غرب و شرق، همه به جان هم افتاده اند تا از "تعلق" بربریت بسازند.
هویت ما در لائیت ماست، باید این سخن حلاج را بتوانیم درک کنیم. ما باید بتوانیم خودمان را حذف کنیم، در خودِ دیگری. خود را در غیر خود حذف کنیم، و یاد بگیریم که در خود به جای اینکه به دنبال کشف "هو " باشیم به دنبال کشف او باشیم. و او "دیگری" است.
حلاج برای همین ایدئولوژی انسانی اش بالای دار رفت، ایده ای که همه ی ایدئولوی های دیگر را پشت سر می گذارد.

شاید هیچ کس به شسته و رُفتگی عطار این راز بزرگ را در یک بیت نگفته باشد:

تو مباش اصلا ، کمال این است و بس    /         تو ، زتو ، گُم شو ، وصال این است بس 

مولانا در مثنوی خویش بارها فریاد می زند که ای بشر برای رهایی از تیرگی ها و بدبختی های دنیا باید از هویت خود رها شوید .این هویت ماست که نفس ما را مانند اژدهایی خون آشام ساخته و برای او یک شخصیت ساخته و مدام در برابر عشق ، گردن فرازی می کند.

در واقع یکی از گرفتاری نفس ما در بند بودن تقلید و اتوریته ها (باور های اجباری) در جامعه است که ما را بدین روز انداخته و برای ما چنین هویتی ساخته و شگفتی اینجاست که  هنوز هم کسانی هستند بعد از ۱۱۰۰ سال در بند بعضی این اتوریته ها هستند و بجای رهایی خود از این قفس و بدبختی و بربریت با اینکه اصلا در مقامی نیستند که در این مفاهیم نظری بدهند به حلاج و دیگر عارفان که در بند نیستند ایراد می گیرند.

مولانا در نکوهش این خصوصیت نفس یعنی دربند اتوریته ها و تقلید ها بودن می گوید :

 

چشم داری تو ،به چشم خود نگر         /       منگر از چشم سفیهی بی خبر

گوش داری تو ، به گوش خود شنو          /        گوش گولان را چرا باشی گرو؟

بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن      /        هم به رای و عقل خود اندیشه کن

فرهنگ و فرهنگيان

ن والقلم و ما یسطرون 
قسم به قلم و آنچه مي نويسد
در اين آیه خداوند که اولین معلم بشر است و به پیامبر رحمت فرمود بخوان  به نام خدا قسم مي خورد به قلم و آنچه می نویسد  یعنی فعل مضارع به کار برد فقط خداوند مي داند که‌ آینده علم چه مي کند 
ولی من با همین اطلاعات ناقصی که‌ از فیزیک دارم همین حالا می گویم که روزی خواهد آمد که‌ سوخت ماشین هوا مي شود 🌹🇮🇷💚

با تقدیم درود واحترام به فرهنگیان ایران ،صاحبان علم و طالبان عمل ،آزادی،اگاهی و برابری .
ولی لازم می دانم که‌ کلمه فرهنگ را تعریف کنم فرهنگ از دو کلمه فر به معنی نور و هنگ به‌ معنی قصد پس فرهنگ یعنی قصد نور و جالب است بدانید که ایرانیان باستان نور پرست و یا آتش پرست بودند و جالب تر اینکه در قران یکی از اسامی مقدس خدا نور است الله نور السموات و الارض و بر همین اساس گوته المانی مي گويد ایرانیان اولین ملت خدا پرست بودند و فلسفه سحر وردی فلسفه نور است🌹

در وضع موجود ،برخود لازم دانسته در حدتوان چند جمله ای را در مورد مقام شامخ معلم بنگارم .

شاعر گرانمایه ایرج میرزا چه زیبا فرمودند:

گفت استاد: مبر درس از یاد

یاد باد آن چه مرا گفت استاد

 

یاد باد آن که مرا یاد آموخت

آدمی نان خورد از دولت یاد

 

هیچ یادم نرود این معنی

که مرا مادر من، نادان زاد

 

پدرم نیز چو استادم دید

گشت از تربیت من آزاد

 

پس مرا منت از استاد بود

که به تعلیم من اُستاد اِستاد

 

هر چه می دانست آموخت مرا

غیر یک اصل که نا گفته نهاد:

 

قدر استاد نکو دانستن

حیف استاد به من یاد نداد

 

معلمی شریف ترین و پرمسئولیت ترین شغل هاست چون فرهنگ ،یک کارخانه ی انسان سازی است . در جامعه ی انسانی ،اساسی ترین کار ،تعلیم و تربیت است و کسی که این رسالت را به دوش می کشد ،معلم است . دغدعه ی او همیشه این است که حیاتش همیشه بر مدار ارزش ها و کرامت انسان ها بچرخد ،بنابراین در عالم هیچ موجودی به پای انسان نمی رسد و هیچ شغلی به پای انسان سازی نمی رسد و چه مسئولیت سنگینی است که مسئول تمام انسانهایی باشی که باید انسان بشوند.

نکته دیگر که لازم به یادآوری است اینکه خداوند در بعضی از آیات اولین معلّم بشر معرفی شده است و همین طور اولین کسی که قرآن را به پیامبر (ص) آموخت .از این جهت احترام گذاشتن به معلّم و استاد، احترام به خداوند است و بالعکس بی حرمتی نسبت به شخصیت معلم بی احترامی به خداوند بلند مرتبه. اگر انتظار می رود معلمان جامعه شایسته باشند و به وظایف قرآنی خود عمل کنند ، پس سزاوار است مورد احترام و تکریم از جانب متعلمین قرار گیرند و حرمت و شأن معلم حفظ شود .

بزرگ ترین معلم جهان بشریت حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله به این ویژگی خود افتخار می کرد. آن بزرگوار زمانی که با دو گروه در مسجد مواجه شد که گروه اول عبادت می کردند و گروه دوم به آموزش علم مشغول بودند، گروه دوم را که در محضر استادی علم می آموختند، افضل دانست و فرمود: «اِنَّمَا بُعِثْتُ مَعَلِّما همانا که من به عنوان معلم مبعوث شده ام.»

آن حضرت چنان برای معلمان و مقام ارجمند آنان ارزش قائل بود که در دعاهایش می فرمود: «اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُعَلِّمِینَ وَاَطِلْ اَعْمارَهُمْ وَبارِکْ لَهُمْ فی کَسْبِهِمْ؛ خداوندا! معلمان را بیامرز و عمر طولانی به آنان عطا فرما و کسب و کارشان را مبارک گردان!»

در مقام پاسداشت از تلاشهای معلمان سخنی بالاتر و زیباتر از کلام مولای متقیان، حضرت علی علیه السلام نمی توان یافت که فرمود: «مَنْ عَلَّمَنی حَرْفا فَقَدْ صَیَّرَنی عَبْدا؛ کسی که به من یک حرف بیاموزد، مرا بنده خود کرده است.»

حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام احترام معلم را بر هر قشری از جامعه لازم می دانست و به مسلمانان سفارش می کرد که به پاس خدمات این گروه ارزشمند در هر مقامی که باشند، آنان را همانند پدر خود گرامی بدارند و در این زمینه فرمود: «قُمْ عَنْ مَجْلِسِکَ لاَِبیکَ اوَمُعَلِّمِکَ وَلَوْ کُنْتَ اَمیرا؛ به پاس گرامی داشت پدر و معلم خود به پا خیز! گرچه پادشاه باشی.»

حضرت زین العابدین علیه السلام نیز در ضمن شمارش حقوق اقشار مختلف جامعه، معلمان را از طبقات برتر جامعه قلمداد کرده، به دوستان و شیفتگانش سفارش می کرد که حقوق معلمان و اساتید خود را به نحو شایسته ای مراعات کنند و در رساله حقوق خود فرمود: «حَقُّ سائِسِکَ بِالْعِلْمِ فَالتَعْظیمُ لَهُ وَالتَّوْقیرُ لِمَجْلِسِهِ وَحُسْنُ الاِْسْتِماعِ اِلَیْهِ؛ حق آموزگار تو این است که او را تعظیم کنی و در مجلس محترم بداری و به نیکویی سخنانش را گوش کنی.»

همه ی ما داستان دار زدن

ابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به منصور حلاج را شنیده ایم و بنده ان قسمت را که ضروری دانسته اینجا نگاشته تا نکته ای را یادآور شوم(البته که فرهنگیان جایگاه ویژه و خاص در تمام دنیا و تمام ادیان دارند و این مثالی بیش نبوده و آن “آه “کجا و این “آه” کجا ):

پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صدهزار آدم جمع شدند . درویشی در میان آدم ها از میان آمد و از حسین پرسید که عشق چیست ؟ گفت : “امروز ، فردا و پس فردا بینی! آن روز بکُشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند ، یعنی  عشق این است ».

پس در راه که می رفت می خرامید ، دست اندازان و عیار وار می رفت با سیزده بند گران ،گفتند : این خرامیدن چیست ؟ گفت :« زیرا به قربانگاه می روم» چون به زیر دارش بردند بوسه ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: این چیست ؟ گفت :« معراج مردان سر دار است.»

پس همه مریدان وی گفتند: “چه گویی در ما که مریدانیم و اینها مُنکرند و ترا سنگ خواهند زد؟”

گفت : “ایشان را دو ثواب است و شما را یکی ؛ از آن که شما را به من حُسن ظنّی بیشتر نیست ولی آنهایی که سنگ میزنند از قوّت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصول هست اما حُسن ظن فرع است!”.

همه کس بدو سنگ می انداختند؛ اما شبلی را به او گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گِلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او آه می کشم  که او می داند که نمی باید اندازد”

این روزها هر انسانی بر علیه ما فرهنگیان، پیامی یا وضعیتی یا بدگویی کرد ،هیچ آهی نکردیم چرا که یا قانون خدمات کشوری را مطالعه نکرده اند و یا از قانون اساسی که تمام اصول و…که برای آگاهی لازم دیدم در پایین آوردم و این بدگویی ها در برابر اقیانوسِ الطافِ اقشار مختلف مردم ایران زمین ،قطره ای بیش نبود ،اما ما این بار آهی کردیم ازدست شاگردانی که معلمان ،انها را به مقام رسانیده اند و اگاه به قانون ‌هستند : قانونگذارانی که در راس امور هستند و دولت هایی که سوگند خوردند که پاسدار مر قانون وقانون اساسی باشند(اصل ۶۷ و ۱۲۱قانون اساسی) ، سرهنگی که یقه ی

فرهنگ را گرفت وآنهایی که برای معلم پیام احضار یا خدای ناکرده تهدید داده اند چه هم صنف و چه غیرهم صنف.

پیام ها ، احضارها ،باتوم ها و زندان های شما،باید برای آنهایی باشند که از قانون اساسی و قانون خدمات کشوری به صراحت سرپیچی کرده اند و اختلاس گران و کسانیکه سالهاست مثل مار کبری بر صندوق ذخیره فرهنگیان چنبره زده اند‌ وآنهایی که آموزش رایگان ، بهداشت ،سلامت و امکانات رفاهی که به صراحت در قانون اساسی آماده را نقض کرده وهدیه ی آنها به جامعه جز فقر نبوده است.وظیفه ی شما شاگردان دیروز و مسئولین امروز این است که برای ارج نهادن به شان و منزلت معلم به میدان بیایید و با قانون ،قانون گریزان را وادار به اجرای قانون کنید تا استادان دیروز شما و تربیت کنندگان نسل آینده ی این کشور به جای درس و مدرسه ،در کف خیابان مطالبه گری نکنند.

قوانین زیر را برای یادآوری لازم دانسته ام:

۱-سند تحول بنیادین آموزش و پرورش – شورای عالی انقلاب فرهنگی:

سال ۱۳۹۰

ماده ۲۹ – تبصره ۳:

دولت مکلف است طی سال اول اجرای قانون برنامه سازوکارهای مناسب در نظامات پرداخت حقوق و مزایا و نظام مالیاتی را به نحوی مدون نماید که اختلاف حقوق و مزایای بین مقامات، رؤسا، مدیران و کارکنان موضوع این ماده در «مشاغل مشابه» و شرایط مشابه در هر صورت از بیست‌درصد(۲۰%) تجاوز نکند و در مسیر تصمیم‌گیری قانونی قرار دهد.

یعنی فرق حقوق «معلم مدرسه» و «معلم دانشگاه» نباید بیشتر از بیست‌درصد باشد.

که مجلس شورای اسلامی در جلسه ی رتبه بندی این اصل را کاملا ناقص تصویب کرد و جالب اینکه آقای عرب اسدی به نمایندگی از دولت اعلام کرد که با همین اجرای ناقص از مهر ۱۴۰۰مخالف ودولت قادر به پرداخت معوقات و..‌نیست،بنابراین از شورای محترم نگهبان تقاضا داریم که این اجرای ناقص را رد و مرقانون را در اجرای کامل رتبه بندی مطابق قانون خدمات کشوری، در نظر بگیرند .

۲-اصل سی ام :

دولت موظف است وسائل آموزش و پرورش رایگان برای همه ی ملت تا پایان دوره ی متوسطه فراهم سازد .

۳-اصل سوم:

دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم ،همه ی امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:

-آموزش و پرورش و تربیت بدنی رایگان برای همه،در تمام سطوح و تسهیل و تعمیم اموزش عالی.

-تامین آزادی های سیاسی،اجتماعی در حدود قانون

-رفع تبعیضات ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه ،در تمام زمینه های مادی و معنوی

-پی ریزی اقتصاد صحیح و عادلانه بر طبق ضوابط اسلامی جهت ایجاد رفاه و رفع فقر و برطرف ساختن هر نوع محرومیت در زمینه های تغذیه و مسکن و کار و بهداشت .

۴-اصل چهل وسوم

-تامین نیازهای اساسی :مسکن ،خوراک ،پوشاک،بهداشت،درمان ،آموزش و پرورش و امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه.

-تامین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قرار دادن وسائل کار در اختیار همه ی کسانی که قادر به کارند ولی وسایل کار ندارند (آیا ابتدایی ترین وسائل کار برای فرهنگیان و دانش اموزان از قبیل وسایل فناوری ، ازمایش گاه وکارگاه و… فراهم شده ؟؟

فرهنگیان ایثارگرایانه از وسایل شخصی تا به حال استفاده کرده اند و مدارس بدون کمترین بودجه و امکانات رفاهی وبهداشتی و…)

۵-اصل بیست و هفتم

تشکیل اجتماعات و راهپیمایی ها،بدون حمل سلاح ،بدون انکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

۶-اصل بیست وششم

احزاب،جمعیت ها،انجمن های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده آزادند،مشرط به اینکه اصول استقلال ،آزادی ،وحدت ملی ،موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند.

۷-اصل بیست وسوم

-تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخده قرار داد.

۸-اصل بیست و پنجم

بازرسی و نرساندن نامه ها،ضبط و فاش کردن مکالمات ،افشای مخابرات تلگرافی و تلکس،سانسور ،عدم مخابره و نرساندن انها ،استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.

۹-اصل سی ونهم

هتک حرمت وحیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر ،بازداشت ،زندانی یا تبعید شده به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.(و حالا مجریان قانون موظفند انهایی را که هیچ جرمی را مرتکب نشده وکسانی به انها بی حرمتی کرده اند ،مجازات کنند)

۱۰-اصل سی و دوم

هیچ کس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین

می کند .در صورت بازداشت ،موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و …

۱۱.اصل نهم:

هیچ مقامی حق نداردبه نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور،آزادی های مشروع را ،هر چند با وضع قوانین و مقررات ،سلب کند.

ماده ۵۷۰ قانون مجازات اسلامی

هریک از مقامات و مامورین وابسته به نهادها و دستگاههای حکومتی که برخلاف قانون ،آزادی شخصی افراد ملت را سلب کند یا آنان را از حقوق مقرر در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران محروم نماید ،علاوه بر انفصال از خدمت و محرومیت یک تا پنج سال از مشاغل حکومتی به حبس از ۲ماه تا۳سال محکوم خواهد

طايفه تاحسين شاهي و ايل طيبي درگذر تاریخ

حمداله برزگر
طايفه تا حسين شاهي
طايفه تاحسين شاهي و ايل طيبي

يکي از طايفه هاي شجاع ايل طيبي است که در سال 1307در مقابل حمله بويراحمد جا نانه مقاومت کرده اند حدود 70نفر از آنها را کشته اند و آنها مجبور به عقب نشيني کرده اند
اين طايفه منسجم ومحکم ساختار طايفه اي خود را حفظ کرد به همين دليل خوانين نمي توانسته اند به آنها ظلم کنند بعداز سال 1307به علي مرادخان خراج نمي داده اند تا اينکه در سال 1315فتح اله خان را آورده اند و ايشان هم خراج نمي داده 
اند و در کل هدفشان از آوردن فتح اله خان اين بود که از زير سلطه علي مرادخان بيرون بيايند

روایتی از زبان یکی از حضرات تاحسین شاهی 
تفنگچی های طایفه تا حسین شاهی در جنگ بویراحمد دهی کای محباقر بودند که سر دیاره شون کای ولی بی ، در آن جنگ کای حیدر و پسرش علی زمون کشته شدند در کل لشکر شرگلاه خان به خاطر حرف کای حیدر که گفته خراج نمی دهیم لشکر کشی کرد چون نوکران خان بی احترامی کردند  ، یه چن تا شعر هم در باره کای ولی گفتند، از غصه ول  گفتنت گفتی ولی شل / لشت سر لشت سوار کردوم.تا حد زرکل  ، تو بردی بز گره نه مو وش نموردوم  / مو کشتوم زین زرده له اسبله بوردوم. ،  مر گفتی حسین علی حالو نداره شوره دال کلا و جای سواره  ولی محباقر و کریم محباقر تفنگچی قهار بودند

اين طايفه چند تفنگچي مشهور داشت که به علت عدم اطلاع کامل از بردن نام آنها معذور هستم

 

در رابطه با پیدایش ایل طیبی داستان شایستۀ تأملی از بزرگان ایل نقل است که با توجه به آدرس‌هایی که می‌دهد به نظر ما به واقعیت نزدیک تر است و آن این است که: و آن از این قرار است کۀ کی از رؤسای «بهاروَند» از ایل بختیاری به نام «بایوجمال/بایوجمان»(؟) بر سر ریاست از ایل قهر می‌کند و به منطقۀ سردسیری «لیراوها» می‌رود و زمستان را آنجا می‌ماند. در هنگامی که عشایر لیراوی بر می‌گردند بعد از گذشت زمستان او را نزد امیر می‌برند. امیر خواهری داشت که او را به عقدش در می‌آورد. از این ازدواج پسری به دنیا می‌آید که نام او را «لیراو» می‌گذارند. لیراو با دختر امیر که دائی او می‌باشد ازدواج می‌کند. از این ازدواج پسری به دنیا می‌آید که نام او را عالی می‌گذارند. از عالی چهار پسر به نام‌های «طیّب » (ایل طیّبی)، «بهمن» (ایل بهمئی)، «یوسف» (طایفهٔ یوسفی ) و «خدر » (طایفهٔ اولاد ) هستند که «اولاد»ها در اطراف جایزان و بهبهان ساکن می‌باشند..[۱]
بنابراین طیّبی‌ها از پدر، بهاروند(بختیاری) و از مادر لیراوی می‌باشند

 

 

سرگذشت خوانين طيبي سردسير

شهبازخان چون فوت شدجانشین اودربخش سردسیری ایل طیبی به فتح اله خان برادرش رسید.میگویند مردی دلیروشجاع بوده وتحت توطئه ای ازطرف خداکرم خان بویراحمدی ورستم خان دشمن زیاری کشته شد.

کلانتری بعدازفتح اله خان به برادرش محمدعلی خان رسیدوپس ازمرگ وی توسط جان محمدخان طیبی به سه شاخه سردسیری،گرمسیری وزیرکوهی تقسیم شد.بافوت محمدعلی خان،مهرعلی خان کلانتربخش سردسیری شد.اماچندی نگذشت که مهرعلی خان وپسرش سیاوش دریک اختلاف کوچک برسربستن چندکوره گچ جهت تعمیرقلعه خان بدست پسران ملاقشمشم کشته میشوند وکلانتری به علیمرادخان رسید.

علیمرادخان ریاست ایل رابرعهده گرفت وی که مردی شجاع ونترس بودوبااختلافی که با برادرش علیرضاخان درخصوص کلانتری داشت ونتیجه این دشمنی منجربه کشته شدن علیرضاخان ودوپسرجوانش یداله واسفندیاربه دست داراب پسر علیمرادخان وطرفدارنش شد.باتوجه به خویشاوندی این دو برادرطوایف بویراحمد،طیبی،دشمن زیاری وبهمئی به هواداری این دو گروه پرداختند.قرابتی که بویراحمدیهاباعلیرضاخان داشت منجربه غارت بویراحمدیهابه طایفه تاحسین شاهی شدکه درگیری سختی میان این دوگروه شد ومنجربه کشته شدن 70نفرازبویراحمدیهاشد.واموال بغارت رفته پس گرفته شد.این حادثه که درسال1307شمسی بوقوع پیوست ودربحبوحه قدرت خوانین بویراحمدی بودتضعیف روحیه بزرگی محسوب میشد.علیمرادخان ودوفرزندش وچندتن ازکدخدایان (ازقبیل پدرقاید یداله پاسدار)همراهانش دراواخرحکومت احمدشاه درخصوص قتل برادرش توسط مامورین دولت به زندان اهوازمنتقل شدندکه بعلت نامناسب بودن زندان ووجودبیماریهای فراوان علیمرادخان وفرزندش دهراب خان فوت شدند.

این کشمکش تاسال1315ادامه داشت تااینکه سرهنگ جهانبانی سمت حکومت نظامی بهبهان وکهگیلویه راداشت.چون این ایل طیبی سردسیری براثرجنگهای داخلی بسیارفرسوده شدوسران ایل طیبی گرمسیری برانان حکومت میکردند.جغرافیای این ایل باحضورسرهنگ میان فرزندان علیمرادخان وعلی رضاخان ومهرعلی خان به سه بخش تقسیم شد.

قلعه رئیسی درتصرف مصطفی خان فرزندعلیمرادخان

قلعه جلودرتصرف یوسف خان وقایدنوراله فرزندان علیرضا خان

قلعه جاورده درتصرف فتح اله خان ازاولادمهرعلی خان ومحمدعلی خان

روایتی دیگر از زبان مرحوم قاید منوچهر خان شهبازی نوه شهباز خان از ناحیه پدر و خواهر زاده‌ عبدالله خان ضرغام پور از ناحیه مادر روحش شد مرد خیر ومهمان نوازی بود به طوری که الارغم اینکه فقیر بوده زمین چند مدرسه و ورزشگاه را اهدا کرد 
اما روایت ایشان شهباز خان بسیار مقتدر بود و برادری داشت به‌ نام جانمحمد خان  که مادرش طیبی بود اما مادر شهباز خان بویراحمدی بود شهباز خان حوزه عملش از مور میشان تا بهبهان بود و به برادرش جانمحمد اعتماد داشته ولي متاسفانه این برادر در شب موقع خواب شهباز خان راکشت و به‌ حوزه بهبهان فرار کرد و هم اکنون فرزندان او دراطراف بهبهان زندگی می کنند 
بعد از شهباز خان برادرش فتح اله خان پدر علی مرادخان به‌ خانی مي رسد 
او هم خانی قوی بود ولی متاسفانه به وسیله رستم خان پدر حاجی اسفندیار جمشیدی با نقشه خوانين بویراحمد به شکل غافل گیرانه در جوکار دشمن زیاری کشته می شود و هم اکنون بیدهای فتح اله خان در این منطقه مشهور هستند بعدا رستم خان خون بس کرد و مادر مصطفی خان هم به خاطر خون بس به ازدواج علي مرادخان در آمد
ادامه ماجرا از زبان مرحوم حاج بهمن داوودی فرزند حاج علي محمد داوودی میرزا و کاتب علي مرادخان هم مرحوم حاج بهمن وهم پدرش مردان سیاست مدار مردم دار و مهمان نوازی بودند 
اما روایت  بعد از مرگ فتح اله خان  محمدعلی خان فرزند شهباز خان به خانی چاروسا می رسد و فرزندان فتح اله خان و قاید محمد لطیف کدخدای تاویسی و ملا علي دوست کدخدای غندی و میرزای خان به بلواس بختیاری تبعید می شوند و در آنجا ملا علي دوست نقشه مي ریزد که محمد لطیف به قلعه رئیسی برگردد و از در دوستی با محمدعلی خان بر آید و با دخترش گل پنبه ازدواج کند سپس در موقع مناسب کودتا کند و زمینه برگشت علي مرادخان به قدرت را فراهم کند 
و محمد لطیف همین کار را کرد و در فرصتی مناسب به کمک برادرانشان در شوطاور قلعه رئیسی  را محاصره و کل خانواده محمدعلی خان را قتل‌ عام کرد 
فقط زن محمدعلی خان و فرزند خردسالش به شکل عجیب از قلعه فرار کردند به سمت حوزه بویراحمد و علی مرادخان به قدرت رسید 
ادامه ماجرا از زبان مندنی هاید بازنشسته ژاندارمری رضا شاه 
زن محمدعلی خان به همراه فرزند خردسال فتح اله خان پدر قاید منوچهر خان شهبازی به سمت بویراحمد فرار می کند درمسیر جاورده قاید محمد بیگ پدر مرحوم حاجی گرگعلی برومند را می بیند و تقاضای کمک می‌کند و محمد بن کمک مي کند و تا بویراحمد او را همراهی می کند و بعدا این زن با محمد بگ ازدواج می کند و نتیجه آن مرحوم حاج گرگعلی برومند بود
خلاصه فتح اله بزرگ مي شود و به‌ کمک حضرات تاحسین شاهی به خانی جاورده می رسد
و اما سه سال پیش خودم از مرحوم قاید منوچهر خان شهبازی سوال کردم گفتم چرا میرزای همه خوانين ریسی و دیشموک غندی بودند ولی میرزای شما غندی نبود گفت پدرم گفت موقع برگشتن به جاورده براي خانی حضرات تاحسین شاهی شرط کردند که نباید میرزا غندی باشد چون اگر میرزا غندی باشد خان مثل علی مرادخان قوي مي شود وخراج زیاری مي گيرد این هم آز تدابیر حضرات تاحسین شاهی  خلاصه فتح اله خان را آورده اند قلعه بنی غندی و با خوراک بن قلعه ساختند بعدا مرحوم قاید نادر خان همانجا ماند ولی بقیه مثل قاید منوچهر خان شهبازی و قاید حمداله خان شهبازی که مردی شجاع ونترس وسیاست مدار و سخنگویی بود به‌ جاورده آمدند


 

ایل جاکی مادر ایل ایلات کهگیلویه و بویراحمد
همه  ایلات کهگیلویه و بویراحمد بازماندهای ایلی بزرگ بنام جاکی بودند. ایل جاکی با توجه به افزایش جمعیت و رشد و تکامل به مرور زمان دچارتحول شد و به طوایف فعلی بویراحمدی - طیبی - بهمئی - دشمن زیاری - چرام - باوی - نویی - یوسفی و ممسنی تقسیم گردید که هرکدام بخشی از قلمرو استان را شامل می شود.
این ایل بدو شعبه ٔ بزرگ چهار بنیچه و لیراوی منقسم می‌شوند: اول چهار بنیچه که نیز مشتمل بر چهار قسمت است: بویراحمدی، چرام، دشمن زیاری، نوئی. دوم لیراوی، که مشتمل بر دو قسمت است: لیراوی دشت، لیراوی کوهی (کوی لیراوی) که این دومی نیز بچهار ایل قسمت گشته: بهمئی شیرعلی، طیبی، یوسفی، شهروئی.

جاکی، یکی از ایلات بزرگ گروه لر شیعه مذهب کهگیلویه که به دو دستۀ لیراوی و چهار بنیچه منشعب می‌شدند. امروزه دیگر نامی از ایل جاکی و شاخه‌های آن در میان نیست و هر یک از ایلات و طوایف وابسته به آن به طور مستقل در استان کهگیلویه و بویراحمد پراکنده‌اند (‌فسایی، 2/1478؛ امان‌اللٰهی، 204-205؛ EI2, V/822؛ دومورنی، 111).

دربارۀ وجه تسمیۀ جاکی اطلاع چندانی در دست نیست. خاستگاه ایل جاکی ظاهراً با خاستگاه بسیاری از گروهها و طوایف لرِ منطقۀ لرستان مشابه بوده است که در سدۀ 7ق/13م از جبل السماق شام (سوریه) مهاجرت کردند و به سرزمین لرستان آمدند (بدلیسی، 47-48؛ EI2، همانجا؛ گاوبه، 124؛ نیز نک‍ : مجیدی، 227). برخی از منابع تاریخی مانند تاریخ گزیده (حمدالله، 541) به گروهها و طوایف مختلف از جمله جاکیها که در سدۀ 7ق و در زمان حکومت هزار اسب (625-646 ق/1228-1248م) از شام به ایران کوچیدند و در سرزمین لر بزرگ سکونت گزیدند، آشکارا اشاره ‌کرده‌اند (نک‍ : گاوبه، نیز EI2، همانجاها). مینورسکی به استناد برخی منابع تاریخی احتمال می‌دهد که در زمان حکومت صلاح‌الدین ایوبی (563-589 ق/ 1168-1193م)، چون لرها از زبردستی و چالاکی در رزم و جنگاوری برخوردار بودند، لذا بیم شورش آنها در سرزمین شام موجب وحشت صلاح‌الدین شد، و از این‌رو به دستور وی شمار فراوانی از آنها به قتل رسیدند و شماری دیگر از ترس جانشان به سرزمین لرستان کوچیدند (EI2، همانجا).
تقسیم‌بندی ایلی و پراکندگی جغرافیایی: ایل جاکی اتحادی از ایلات و طوایف بویراحمد، چرام، دشمن زیاری، نویی، لیراوی، بهمئی، شیرالی (شیرعالی: شیر علی)، یوسفی و تیبی (طیبی) بود که در دو دستۀ چهار بنیچه و لیراوی متشکل شده بودند (ایوانف، 125؛ ‌فسایی، 2/1479؛ نیز نک‍ : باور، 86). بنیچه عبارت بود از ارزیابی و برآورد مالیاتی دسته جمعی مؤدیان مالیاتی در ایلات و طوایف که براساس ابواب جمعی هر ایل و طایفه و ساکنان یک ده و پس از یک کاسه کردن مالیات، آن را به صاحب بنیچه (کسی که مجاز به وصول مالیات بنیچه بود) می‌پرداختند (لمتن، 773؛ صفی‌نژاد، عشایر...، 172). از این‌رو در زمان صفویه برخی ایلات و طوایف بزرگ ایل جاکی برای پرداخت یکجای مالیات با یکدیگر متحد شدند (فسایی، همانجا)؛ در نتیجه، 4 ایل بویراحمد، چرام، دشمن زیاری و نویی که با هم یکجا مالیات می‌پرداختند، تحت عنوان چهار بنیچه نامیده شدند و دیگر ایلات و طوایف جاکی (بهمئی، شیرالی، یوسفی و طیبی) نیز شاخۀ لیراوی را شکل دادند (همانجا؛ باور، 86-87؛ برای تقسیم‌بندی بزرگ ایل جاکی به شاخه‌های چهار بنیچه و لیراوی و ایلات و طوایف، نک‍ : امان‌اللٰهی، 205؛ نیز نمودار).

قلمرو ایلات شاخۀ چهار بنیچه، مناطق وسیعی از سرزمین کهگیلویه را دربر می‌گرفت و هر ناحیه از آن به نام یکی از ایلات چهار بنیچه شهرت داشت (برای اطلاعات بیشتر دربارۀ هر یک از ایلات بویراحمدی، نک‍ : ه‍ د، چرام، دشمن زیاری و نویی). قلمرو این ایلات مناطقی از ناحیۀ تل خسروی، بلاد شاپور، رون و نواحی شمال و شمال شرق بهبهان را در استان کهگیلویه و بویراحمد دربر می‌گیرد (برای اطلاع از قلمرو هر یک از ایلات استان کهگیلویه و بویراحمد، نک‍ : صفی‌نژاد، اطلس...، 69 ، نقشه).
نقشۀ قلمرو ایلات استان کهگیلویه و بویراحمد، مقیاس: 000‘000‘1:1 (صفی‌نژاد، همانجا) ایل لیراوی نیز براساس پراکندگی در مناطق سردسیر و گرمسیر کهگیلویه به دو شاخۀ لیراوی دشت و لیراوی کوه تقسیم شده‌اند. لیراویهای ساکن دشت، زودتر از دیگر گروههای ایلی سرزمین کهگیلویه کوچندگی را رها کردند و در روستاها و مناطق حومۀ بهبهان، زیدون ناحیۀ لیراوی دشت، کوه مره، دهدشت و دیگر نقاط سکونت گزیدند (فسایی، 2/1492-1496). 
سرزمین لیراوی دشت در 1295ق از کهگیلویه جدا شد و به استان بوشهر پیوست (غفاری، 10). لیراویهای کوه که به 4 ایل بهمئی، شیرالی (شیرعلی)، طیبی و یوسفی تقسیم می‌شوند، در مناطقی از نواحی رون، شمال و شمال شرقی بهبهان و بلاد شاپور ــ که به منطقۀ لیراوی کـوه معروف است ــ پراکنده‌اند. در 1256ق شیرالیها و یوسفیها منطقۀ لیراوی را رها ساختند و به رامهرمز، شوشتر و دیگر مناطق استان خوزستان مهاجرت کردند؛ اما در 1282ق یوسفیها دوباره به این منطقه بازگشتند و به ایل بهمئی پیوستند (فسایی، 2/1491-1492؛ باور، 135؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ ایل بهمئی و خاستگاه قومـی ـ جغرافیایی آن، نک‍ : ه‍ د، 13/222 بب‍ ‌). با پیوستن لیراوی دشت به استان بوشهر، ایلات و طوایف لیراوی کوه نیز مستقل شدند و دیگر امروز نامی از شاخۀ لیراوی ایل جاکی در میان نیست (غفاری، همانجا).
جمعیت و معیشت: در 1347ش، شمار جمعیت کلی ایلات بازمانده از شاخۀ چهار بنیچه (بویراحمدی، چرام و دشمن زیاری) را 225،23 خانوار، و شمار کل جمعیت برخی ایلات شاخۀ لیراوی مانند بهمئی و طیبی را 989،11 خانوار تخمین زده‌اند (جمعیت...، 7).
معیشت مردم ایلات و طوایف تشکیل دهندۀ ایل جاکی درگذشته و امروز برپایۀ اقتصاد شبانی و کشاورزی استوار بوده است. پرورش گاو و گاومیش، استر و خر، بز و گوسفند، تهیۀ پشم و بافته‌های مویین و تهیه و تولید فراورده‌های لبنی، زراعت گندم و جو، برنج، کنجد، پنبه، صیفی‌کاری و باغداری از جمله مهم‌ترین اشتغالات ایلیاتیهای شاخۀ چهار بنیچه بوده است (نک‍ : ه‍ د، 13/49؛ فسایی، 2/1488، 1495). به‌جز کشاورزی و دامپروری، دست بافتهایی چون سیاه چادر، ریسمان، قالی، گبه و خورجین که از دست بافتهای زنان ایلیاتی است، از جمله مهم‌ترین صنایع دستی مردم برخی ایلات و طوایف دستۀ لیراوی به شمار می‌رود (برای نمونه، نک‍ : ه‍ د، بهمئی).

طيبي ها
 در رابطه با پیدایش ایل طیّبی داستان شایسته ی است و آن از این قرار است که یکی از رؤسای «بهاروَند» از ایل بختیاری به نام «بایوجمال/بایوجمان»(؟) بر سر ریاست از ایل قهر می‌کند و به منطقه ی سردسیری «لیراوها» می‌رود و زمستان را آنجا می‌ماند. در هنگامی که عشایر لیراوی بر می‌گردند بعد از گذشت زمستان او را نزد امیر می‌برند. امیر خواهری داشت که او را به عقدش در می‌آورد. از این ازدواج پسری به دنیا می‌آید که نام او را «لیراو» می‌گذارند. لیراو با دختر امیر که دائی او می‌باشد ازدواج می‌کند. از این ازدواج پسری به دنیا می‌آید که نام او را عالی می‌گذارند. از عالی چهار پسر به نام های «طیّب» (ایل طیّبی)، «بهمن» (ایل بهمئی)، «یوسف» (طایفه‌ی یوسفی) و «خدر» (طایفه‌ی اولاد) هستند که «اولاد»ها در اطراف جایزان و بهبهان ساکن می‌باشند. (سعیدیان، 1375: 794)
بنابراین طیّبی ها از پدر، بهاروند(بختیاری) و از مادر لیراوی می‌باشند. مطلبی که در میان خودِ طیّبی ها مشهور نیست اما در میان اعراب لیراوی خوزستان بسیار مشهور و همه‌گیر است. برای نمونه هنوز بزرگان عشیره ی لیراوی، طیّبی ها را برادران خود می‌دانند و به عنوان دوست بسیار نزدیک به آنان می‌نگرند.
بر اساس این تحقیقات از طیّب سه پسر به نام های (عالی، ناصر و تاج الدین) پدید آمد که اجداد طایفه «عالی طیّب» (عالی پسر طیّب) و «ناصر طیّب» که اجداد طایفه های (روتلخی و تاملکی و گیوه چرمی) می باشد و «تاج الدین طیّب» که شاخه های بعدی آن طایفه های (تارضایی، تاویسی، تاحسین شاهی، تاعین‌علی، تامحولی/: تا محمیدی و....) می‌باشد. (مجیدی، 1358: صص 418 ـ 426 )

در فارسنامه ی ناصری آمده است:

و باید دانست که نواحی کهگیلویه را بر دو قسمت نموده اند:

قسمت مشرقی و شمالی آن را که وسیع تر و بیشتر آن کوهستان است «کهگیلویه» و «پشتکوه» گویند و قسمت جنوبی و مغربی آن «زیرکوه» و «بهبهان».

و پشتکوه در اصل سه ناحیه بود:

ناحیه ی بلاد شاپور[دهدشت کنونی]، ناحیه ی تل خسروی، ناحیه ی رون.

و زیرکوه 5 ناحیه بود:

1ـ ناحیه ی باشت[basht]

2ـ ناحیه ی حومه‌ی ارجان[ارگان: argan، arjan]

3ـ ناحیه ی زیدون[zeydoon]

4ـ ناحیه ی سرکوه[sarkooh]

5ـ ناحیه ی لیراوی [liravi]

 (فسایی،2: 1469)http://tajtayyeb.blogfa.com/1392/03/2 به نقل از وبلاگ

 

ایل بزرگ طیبی
ایل بزرگ طیبی
 بنام خداوندی که لر افرید
  
        دلش را از اندوه پرآفرید
طیبی ایل پرجمعیتی است با ۵۰۰ هزارنفر جمعیت. قلمرو این ایل بخش
 وسیعی از استان کهگیلویه و بویراحمد شامل شهرستان های کهگیلویه

(دهدشت)- شهرستان لنده - و شهر قلعه ریسی و سوق - منطقه رود

تلخی - تشان و  امیدیه و آقاجاری -بهبهان- بندر امام خمینی -

ماهشهر........  همه شهرستان بهبهان و استان بوشهر و بخش‌هایی از

استان‌ اصفهان و استان‌ فارس می‌باشد. این ایل دارای ۵۶ طایفه پرجمعیت می‌باشد.

 ایل طیبی‌از نسل عالی بن بایوجمان یعنی نیای مشترک ایل یوسفی و

بهمئی‌ها هستند. از طیب فرزند عالی چندین پسر متولد شد که فرزندان

ارشد و بزرگ او  به اسامی عالی، ناصر و تاج الدین  که اجدادطایفه‌های

عالی طیب یا عالی بن طیب و ناصر طیب (طایفه‌های روتلخی و تاملکی و

گیوه چرمی) و تاج الدین طیب و فرزندان کوچکتر که اجداد طوایف کراییُُ-

 تارضائی، تاویسی، تاحسین شاهی، تاعین علی، تاممولی ، غندی ُ -

قنبری - سلیمان شهرویی - بصره ای -تامرادی و ........ می‌باشد. این ایل از

 زمان افشاریه تا زندیه رشد یافته‌است.

نمادها در یار یار ایل طیبی

از گروه غربي زبان هاي ايراني و بازمانده ي زبان فارسي ميانه بود، و در برگيرنده ي همه ي گويش هاي لري است که در مناطق جغرافيايي مختلفي از جمله کهگيلويه و بويراحمد ، چهارمحال بختياري و ايلات وعشاير استان کهگيلويه وبويراحمد تقريبا داراي گويش هاي واحدي مي باشند و هرچند در مورد پاره اي از لغات تفاوت هاي گويشي ديده مي شود اما تفاوت کلامي آنها بيشتر به لهجه ي هر ايل برمي گردد.يکي ازاقسام شعر لري "ياريار" مي باشد که در کنار گونه هاي ديگرآن مثل داي (دي) بلال ، دايني دايني، مندعلي شيرعلي مردون، هشکله، هاي گلمي هاي گل،لالايي، شروه(شربه) و...شکوه خاصي به فولکور مردم لرزبان اين خطّه داده است. اهّمّيت ياريار به
اندازه اي است که شايد به جرأت مي توان ادعا کرد؛ کمترمردمي در ميان ايلات وعشايراستان پيدامي شودکه با داشتن سلامت عقلي ، دست کم يک بار ذوق خودرا دراين زمينه نيازموده ولذّت ترنم « ياريار» را نچشيده باشد. درون مايه ي  اصلي ياريارها اغلب عاشقانه است که با آوازي حزين خوانده مي شوند و حکايت گر درد جدايي ازيار، خانواده ، بستگان وهمچنين آرزوي دوران خوش وصال مي باشند. ياريارها در مقوله ي ادبيات غنايي جاي مي گيرند وبا تفاوت هاي مختصري درلهجه وگاهي با تغييرات اندکي درلغات، ميان ايلات مختلف استان را ***وجه تمسيه ياريار به دليل تکرار کلمه ي"يار" در آغازو ميان و پايان اشعاربوده که از ويژگي هاي برجسته ي آواز ياريار مي باشد. ياريارها تک بيت ها ي جداگانه اي هستند ودر هرکدام، نماد يا نمادهاي خاصّي از زندگي قوم لرديده مي شود.اين نمادها غالبا برگرفته از محيط،  

جانداران، پديده ها و ضروريات زندگي عشايري بوده که با حيات اين مردم گره خورده و بخشي از وجود عاطفي آنان گرديده است. نمادهايي چون: تفنگ، اسب، زين، پازن، قوچ کوهي، کبک، بلبل ، شاهين، چويل، ميخک،مهلو،برف و باران و.....

تفنگ واسب:

                 تاخِيالِت ايِگِرِم ،بوره ايِکنُم زين           چي فرهادايروُنِمِش وَسي قصرِشيرين          

"هروقت به يادت مي افتم،اسبم رازين مي کنم ومثل فرهادبه سوي قصرشيرين حرکت مي کنم."

             اسبِمَ زين بُکنين، بِدينشِ ودَسَمُ                      وَريسُم پاپاکُنُم سي طي کوِگ مَسُم

"اسبم را زين کنيد ولگامش رابه من بدهيد،مي خواهم خدمت يار شرفياب شوم."                 

          اَخُدا کِردمُ طَلَب سه چيه و حَلالي               اَسبِ خوب، تفنگ زنا وگُلِ قد شلالي

"ازخدا سه آرزوي حلال دارم، اسبي رهوار، تفنگي خوش دست و نشانه زن و دلبري قدبلند      وخوش اندام."

            کَوگَلِ سينه ي قَله ي رِهِين وعَمَارَت            کوِگ رشته ي مِنِشو، ايلَ دا وَغارَت

"کبک هاي اطراف قلعه، دورعمارت جمع شده اندو کبک خوش خط وخالي درميان آنها ایل رابه غارت داد."

کبک: مجاز از دلبرزيبا

            کوگِ مَس مَمَسَني، شاهينُم زنَنِده                 خُش و ُبازيَک ايزَِنن سَرِتَنَگِ لِنده

"کبک مستي از منطقه ي ممسني آمده و شاهينم در شکار تيز چنگال است. ميان باز و شاهين برسر شکار کبک برفراز تنگ لنده رقابت ودرگيري است."

گل: مجاز از دلبر ، معشوقه

            آو چشمه ي گلوار هَر دَم لَوَريزه             مَهلين گُُل سَرِش مَريَ، مهلي تَيم عَزيزه

"چشمه ي گلوار هرلحظه از آب پرو خطرناک است، اجازه ندهيدگل براي آب آوردن آن جا برود، چرا که خيلي اورا دوست دارم."

گُل وَ سيزَن خَياط پازَن***کنِ

                       خال وَ پَي خال ايزَنه، هَر جا کُر دِلِش خواس

"دلبر وسيله ي سوزن خياط تصوير پازن کوهي را مي کشد و هر جا که نامزادش بگويد پي درپي خال کوبي مي کند."

                  اِشفُتم يار گِرِدي، خوم منَدير وماتُم                 تِ بَرف رُ کَمََََري ، مو چَويل پاتُم

"شنيده ام مرا فراموش کردي ويار ديگري انتخاب کرده اي، هنوز منتظر وسرگردانم، تو مثل برف لبه ي کمر هستي و من همانند چويل زير برف."

            زُلفِ يارُم کپُکه ، چي ميخک( مِهلو) وَخَو شه        شا اياي بادِ شمال که عالَم زير بوشه

"گيسو هاي معشوقه ام مثل خوشه ي ميخک، پر پستوانبوه است و هنگامي که باد شمال مي وزد،بوي معطر آنهمه جا را فرا مي گيرد."

                     جاهِلي اَمالِمو ، دِندو نِش وَدَردِه                    منَع دُدَر بِکشُن، مِنِ مال نَگَرده

 "يکي ازجوانان ايلمان از غم دختر زيباي ايل، بيمار شده است، دختر را از رفت و آمد در ايل منع کنيد تا درد عاشق آرام شود."

               مَينا اِسبيد شيرَکي مَيناشَ دِلوکه                       کشيده سيرمَي تَري، دِلِمَ کَلو که

"دلبري که پيوسته ميناي سفيد مي پوشد، اين بار مينايش را به شيوه ي خاصي بسته و سرمه ي دلپذير ي به چشمش کشيده و با اين کار مرا ديوانه کرده است."


تبار شناسی ایلات کهگیلویه

سرزمین ایلات کهگیلویه و بویراحمد در شمال و مغرب ممسنى قرار دارد، در این سرزمین، سه گروه بزرگ عشایر 'لُر' به‌نام‌هاى 'جاکی' ، 'باوی' و 'آقاجری' سکونت داشتند. ایل جاکى خود به دو قسمت: 'چهار بُنیچه' و 'لیراوی' تقسیم مى‌شد. چهار بُنیچه، گروه‌هاى بویراحمدی، چرامی، دشمن زیارى و نوئى را در برداشت که در مشرق منطقه زندگى مى‌کردند. طایفه‌هاى مختلف ایل 'نوئی' به‌تدریج در سایر ایلات 'لُر' حل شدند و امروز از موجودیت ایلى آنها خبرى نیست.
 
لیراوى شامل لیراوى کوه و لیراوى دشت بود که در غرب منطقه به‌سر مى‌برند. امروز ایلات بهمئی، و طیبى در قلمرو لیراوى‌ها سکونت دارند. اکنون طوایفى که برجاى مانده‌اند عبارت است از: بویراحمد (عُلیا و سُفلى و گرمسیر)، چرام، بابوئی، دشمن زیارى و طیبى و بهمئی، که بیشتر آنها در منطقه کهگیلویه به‌صورت کوچ‌نشینى و نیمه کوچ‌نشینى به حیات خود ادامه مى‌دهند .(ت فیروزان ترکیب و سازمان ایلات و عشایر ایران، ایلات و عشایر، آگاه، ۱۳۶۲ ص ۳۳ تا ۱۸.)

شعر حماسی
شعر فارسی از جنگ قلعه علا در وصف خدا کرم خان
از جنگ سال ۱۳۱۵خداکرم خان بهمئی با دولت پهلوی اول اشعاری توسط ملای مکتب داری به نام کربلایی محمد علی رفیعی کرایی سروده است که قسمتی از  آن اشعار این گونه است :
کنون بشنوید از نبرد علا                                               زکردار مردان خان طلا

به شون بچه اردو چه شد تار و مار                                  زهنگ نظامی بر آمد دمار

بغلتید به خون امنیه چهل سوار                                      نظام و سیاره نمودند فرار

کشید جنگ بر سوی دشت علا                                      بخواست جنگجویان خود خان طلا

 بگفتا به پيش است جنگي دگر                                      به مردي ببايست بنديم كمر

كنون كوفت بايد سر مارا                                                تباه كرد سرهنگ و سردار را

نبايد كه بدهيم به دشمن امان                                      به غفلت نبخشيم بر او  توان

كه دشمن به ما هر گهي يافت دست                              به يك حمله  بر ما بيارد شكست

كنون كه بر او شده كار تنگ                                           توانائيش سست گشته به جنگ

نبايد كه گرديم در جنگ سست                                      به فن نبرد اين بود نادرست

آيا شير مردان و جنگ آوران                                            دليران و كند آوران ويلان

به جنگ و ستيزيم اينك به شاه                                      كه شاه دارد افزون قوا و سپاه

چه فرمان دهد او سپاهي گران                                       زهر سوي بدين خاك گردد روان

دليران جنگي هزاران هزار                                              نمايند با ما همه كار زار

يلان ، شير مردان دشمن شكن                                      بكف جان نهيم و بپوشيم كفن

كه روز نبرد است و هنگام جنگ                                       نماند به دوران زما نام ننگ

بماند نبردي زما يادگار                                                    شود پاس در دفتر روزگار

فرستيم كاظم رود در علا                                                علائي كه گرديد دام بلا

رود پيش  سرهنگ و گويد چنين                                       كه با ما كند زين سپس جنگ و كين

چه گرديد سرهنگ به او دوست يار                                   به دوستي به سرهنگ بر آريم دمار

كشد چون يلي زود سرهنگ را                                        از آن پس بگيريم ما هنگ را

كمر بست كاظم برفت در علا                                           به هنگ اندرون شد به نام خدا

به همراه پور يل شهندر                                                  گو تيز تك زهره ي شير در

به كرنش دو در پيش سرهنگ نشست                             دو داشتند هر يك قمه اي به دست

چو سرگرم بودند در گفتگو                                              براهيم ناگاه گرفتش گلو

دو مرد دلاور بر او تاختند                                                  كفن بهر او بسترش ساختند

چه شد كشته سرهنگ اندر خفا                                      شليك تفنگان بشد بر هوا

كه زين پس بود دوره ي خان طلا                                      نماند ز دشمن كس اندر علا

ازآن سوي چون خان بيافت آگهي                                    كه بنمود سرهنگ جان را تهي

شتابان بيارست يك انجمن                                             بخواست زود مردان دشمن شكن 

بدانها بگفتا  يلان  دلير                                                  دگر باره پيش آمده جنگ شير

بمردي دگر باره تازان شويد                                            براين رزمگه جنگ سازان شويد

چه شيري بتازيد بر دشمنان                                          كه امروز باشد نبرد يلان

بمردي همه جنگ آراستند                                            تفنگ و فشنگها زخان خواستند

بداد خان بر آنان تفنگ و فشنگ                              روان گشت مردان جنگي به جنگ

چه گل محمد و گويي ، نامدار                                 وليخون و كهيار دشمن شكار

مجيد و نجف و پور ريحان شير                                مراد خون و هادي يلان  دلير

چه جعفر ، چه كاظم چه شير فرض الله                     كه بر تير بالون بزد در هوا

علي يار و محمد و قنبر علي                                    كه كس همچو آنان نبيند يلي

شكستند و كشتند شيران مست                            ستون نظامي به يكجا شكست

تن دشمنان جمله آمد به تب                                   ستون گشته تسليم به يك روز

آشنایی با طایفه عالی طیب ایل طیبی
بیوگرافی تیرهای عالی طیب


 
 
تیرهای عالی طیب از نوادگان عالی پسر طیب (طیب برادر بهمن و یوسف اجدادادایلات بهمئی و یوسفی )می باشد .

فرزندان عالی عبارتند: از محمد سعید بزرگ(پسربزرگ عالی و جد تیرهای کی صادق -کی محمد حسین - شکر علی -ملا عسکر )- محمد امین جد تیره محمدمینی - کی فضل الله - کی ملک جد تیره با ملکی -نذر جد تیره تانذری- رضا جد تیره  تا رضایی

روستاهای محل سکونت :

 -اولاد محمد سعید بزرگ :

1-کی صادق : کون اسفید - چلی - لارب

2-محمد حسین : پاطاوه- چاهن

3-شکر علی : برمول - قیام

4-ملا عسکر : کون اسفید - کمال آباد

-محمد امین :جد تیرهای محمدمینی

محل سکونت : کتج - سرسوره - دول حوزا

-فضل الله: جد طایفه تافرزلی

محل سکونت :دم تنگچ اهن

-کی ملک: جد طایفه با ملکی

محل سکونت : گرک

-نذر: جد طایفه تانذری

محل سکونت :قیام

-رضا: جدتیره تارضایی

محل سکونت : چهاراه علی طیب - چاروسا - لیر سوق

می باشند .

به حکم ارشدیت فرزندان برادر بزرگ یعنی اولاد محمد سعید بزرگ(صادق- محمدحسین-شکرعلی- ملاعسکر). کدخداهای طایفه عالی طیب وپسرعموی های خود شدند

از تمام بزرگان و  نخبگان ایل طیبی می خواهم که اطلاعات طایفه خود را جهت درج در این وبلاگ برای ما بفرستند و همچنین اگر  هم اطلاعات تاریخی در مورد تاریخ سیاسی و اجتماعی .... طوایف ایل طیبی و تاریخ ایل دارند ما را یاری نمایند .

همچنین براداران لر ما در ایلات دیگر مانند بویراحمد - دشمن زیاری - چرام - بهمئی - باوی - ممسنی - بختیاری ... می توانند سوابق و تاریخچه ایل خود را جهت درج در این وبلاگ برای ما بفرستند

  

1-درزمان کریم خان زندخوانین بهمئی نسبت به حاکم بهبهان که انتسابی کریم خان زندبوداختلاف نظریاتی داشتند وزیربار خواسته های نامعقول ایشان(حاکم) نرفتند، ملامحمدعلی کرایی جده بزرگ کربلایی احمدمجیدی کرایی که کلانترقدرتمند ایل کرایی طیبی بود،حاکم بهبهان (جعفرخان)ملامحمدعلی کرایی رامامورمی نمایدکه به خوانین وکلانتران بهمئی که نسبت به حاکم خصومتی داشتنداطمینان دهدکه درصورت دست کشیدن ازمخالفت باحکومت نزدحاکم بروند وبخشیده شوند .  باتوجه معروفیت وروابط قوم وخویشی ملامحمدعلی کرایی باخوانین بهمئی وجایگاه ویژه ایشان دربین حکومتی هاخوانین بهمئی به همراه ملامحمدعلی کرایی نزدحاکم میروندوحاکم فورادستور قتل آنهاراصادرمیکندوهمگی درکمال ناباوری ملامحمدعلی کشته می شوند.ملامحمدعلی کرایی که ازاین عمل حاکم حیرت زده میشودبه حاکم امان نمیدهدودرهمان درالحکومه جعفرخان رامیکشدوازبهبهان خارج وبه منطقه طیبی بازمیگردد وبیرق مخالفت را باحکومت زندعلم میکند.پس ازاگاهی کریم خان زند فورادستورقتل وغارت ایل کرایی راصادر مینمایدوملامحمدعلی دردارلحکومه بهبهان اعدام میشودوشاخه های مختلف کرایی به نقاط مختلف ازقبیل رودتلخ بهمئی علاء الدینی ،رامهرمززیدون بهبهان وحوالی نورابادممسنی و......پراکنده میشوند.  

 

آ